سلام,شب بخیر.
ساعت یک شبه و من میخوام بنویسم!الان درست نمیدونم چی میخوام بنویسم,فقط باید بنویسم تا آروم بشم!این عادت رو سالهاست دارم.نوشتن آرومم میکنه.فعلنم که اینجا هستش حال روشن کردن برق و دفتر وقلم آوردن رو ندارم!پس همینجا مینویسم.
از الان بگم,که احتمالأ چیزایی که مینویسم خیلی درهم و برهم و آشفته است.اگه نخونید هم چیزی رو از دست نمیدید.
ذهنم آشفته است و مسلمأ نوشته هامم تصویری از ذهن و فکر درگیرم خواهد بود.پس به بزرگی خودتون ببخشید.
حوصله روزانه نویسی ندارم.پریشب رفتیم پارک ارم و خوش گذشت.از همه مهمتر اینکه به ساشا خیلی خوش گذشت.دیشبم چون تولد اصلی ساشا بود,خونه رو تزیین کردیم و یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم که اونم خوش گذشت!
اصلأ اینروزا همه چی خوب و آرومه.فکر میکنم دو ماهی میشه که با شوهری کوچکترین بحثی نداشتیم.خوب و مهربونه و منم سر به راهم.مهمونی میریم,مهمون میاد,زیاد اینور و اونور میریم این روزا.... خلاصه که خوش میگذره!
ولی من ناراحتم!نمیخوام بازم حرفهای گذشته رو بکشم وسط,نه!من به خودم گفتم که اون رویاها و آرزوها,تموم شدن و چالشون کردم.ولی همین زندگی که الان دارم رو هم میخواستم که بهتر باشه!
دیشب بعد از تولد,خسته بودم و طبق روال این چند وقته,زودتر از همه اومدم که بخوابم.چند روزه خیلی خوب رو سپری کرده بودم و قایدتأ باید شاد میبودم,ولی نبودم.وقتی رو تخت دراز کشیدم,بی اختیار گریم گرفت!شوهری زود ساشا رو خوابونده بود که بیاد پیشم و شب قشنگمون رو رمانتیک تموم کنیم!!!!وقتی دید گریه میکنم,شوکه شد!بغلم کرد و گذاشت به حساب دلتنگی واسه داداشم.....منم چیزی نگفتم و فقط گریه کردم!
امشبم شوهری زود اومد.شام خوردیم و بعد ازشام بازم بغض داشتم!شوهری اومد بغلم کرد و گفت,چیه؟چرا باز ناراحتی؟!گفتم من این زندگیو دوس ندارم!!!خیلی حرفها زدم!ناراحت شد..ولی هیچی نگفت!یک کلمه هم نگفت!دوس داشتم,یه چی میگفت,تا میتونستم سرش فریاد بزنم و خودمو خالی کنم!ولی نشد....
اومدم تو اتاق و درو قفل کردم و گریه کردم تا الان!!!!
میدونم شوهرم از صبح میره سرکار و شب میاد خونه!میدونم همه تلاششو واسه ما میکنه!میدونم با حرفهام دلشو میشکونم......
من همه اینارو میدونم.ولی دلم واسه خودمم میسوزه!
من اگرم قرار بود این مدلی زندگی کنم,باید زندگیم بهتر میبود!
من خونه بهتر میخوام...ماشین بهتر میخوام!من مسافرت میخوام!نه این مسافرتایی که میریم...
من خیلی چیزا میخوام!!
به شوهرم گفتم,تو که نمیتونستی خواسته های منو برآورده کنی,به چه حقی با من ازدواج کردی!
میدونم الان که اینا رو میخونید,همه تون دلتون واسه شوهری میسوزه و منو بی رحم و قدرنشناس میدونید!
ولی بذارید بی رحم باشم!
آخه,اگه من فردا برم بیرون و ماشین بهم بزنه و بمیرم,به چی رسیدم!چه زندگی کردم؟!مگه من آدم نیستم؟چقدر باید ملاحظه این و اون رو بکنم؟پس خودم چی؟؟؟
پس خواسته های من چی؟
درسته که شرایط ازدواجم با شوهرم عادی نبوده,ولی اون که نمیدونست اوضاعم چطوره و روزی که باهام حرف میزد,کلی وعده و وعید داده بود واسه زندگی که قرار بود برام بسازه!
کی میگه,بهترین زن,اونیه که با همه چی بسازه و دم نزنه؟!
من به هیچ چی نرسیدم!البته به جز پسرم!!!
من از متوسط بودن,از معمولی بودن بیزارم!!!
درسته,من قانع نیستم,تازه خیلیم جاه طلبم.ولی من همینم!!خب اگه خودم رو عوض کنم,مثل همه این سالهایی که اینکارو کردم,که دیگه خودم نیستم!شاید اون موقع شوهرم و اطرافیانم به به و چه چه کنن که چه زن خوب و قانعی!چه زن مهربون و بسازی!ولی من چه لذتی از زندگیم میبرم,وقتی خودم نباشم؟!وقتی رو تمام خواسته هام پا بذارم,چی از من میمونه؟پس چرا باید تو این دنیا زندگی کنم؟به خاطر پسرم...شوهرم....پدر و مادرم...خانواده ام...دوستام؟!
پس کی به خاطر خودم زندگی کنم؟!
به شوهرم خیلی حرفها زدم!گفتم,تو خوبی,مهربونی,با احساسی,تمام تلاشتم واسه ما میکنی.من کور نیستم.میبینم و ازت متشکرم!ولی ازت راضی نیستم!!!تو نتونستی واسه من اون زندگی که میخوام رو بسازی!!!
دلم برای خودم میسوزه....
من یه زن معمولی هستم با یه زندگی معمولی.....
هیچی ازم نمونده.هر روزی که میگذره,بیشتر از خودم,از خواسته هام دور میشم!دیگه فقط سایه ای از من مونده.سایه ای که دیگه خودمم نمیشناسمش!
نگران نباشید,چند روز که بگذره.اینم یادم میره....
دلم میسوزه واسه شوهر و پسرم و بازم یادم میره,این زندگی اونی نیست که من میخوام!بازم میشم یه زن خوب و یه مادر دلسوز!!!!
بازم از بستنی که هرشب شوهری میخره لذت میبرم و سفر شمال و همدان و اراک میشن واسم رویایی و دوست داشتنی و ازشون لذت میبرم!بازم غروبا ساشا رو میبریم پارک و فکر میکنم چه خانواده کوچیک خوشبختی هستیم!!!!
میدونم که میگید ,قدر داشته هاتو بدون!
من نمیدونم اونایی که پول ندارن یا خیلی وضعشون بده و احساس خوشبختی میکنن,چه جور آدمایی هستن!یعنی واقعأ وجود دارن همچین آدمایی؟!
شاید باشن,ولی واقعیت اینه که پول واسه من خیلی مهمه!من بدون پول احساس بدی دارم!
بابای میلیاردری نداشتم,ولی هیچوقتم طعم نداری رو حس نکردم.هیچوقت تو خونه مون کسی نگران قسط و قرض و وام نبود!ولی حالا من خیلی شبا با این فکرها میخوابم.
وضع مالیمون بد نیست.درآمدمون متوسطه,خونه داریم و ماشین .خوب میخوریم,خوب میپوشیم.دوتا حساب بانکی واسه ساشا داریم که از وقتی به دنیا اومده,ماهانه توش پول میریزیم که وقتی بیست سالش شد,یه سرمایه خوب داشته باشه!حساب بیمه عمر ومسکنم واسش باز کردیم که آینده مالیش رو یه کم تضمین کنه!سالی پنج,شیش بار میریم شمال,چون خانواده هامون ارنجان.اونجام که رفتیم,میریم جنگل و کباب میخوریم و میریم لب دریا,قلیون میکشیم و جیگر میخوریم!سالی یه بارم میریم مسافرت,همدان,شیراز,اصفهان...
اینه کل زندگیمون.از بعضیا بالاتره و از بعضیا پایینتر.
من عادت ندارم خودمو با هیچکس مقایسه کنم,فقط اینو میدونم که این حد متوسط رو به پایین یه زندگیه!
ما با این وضع,فقط داریم روزها رو میگذرونیم,ولی زندگی نمیکنیم!شوهری راضیه و احساس خوشبختی میکنه,ولی من لذت نمیبرم!
من از خونه امون,ماشینمون,درآمدمون,تفریحاتمون,از هیچکدوم راضی نیستم.
شهریه کلاسای ساشا,شارژ,ساختمون,پول برق و آب و گاز و تلفن,خرید خوراکیهای خونه,خرید لباس,قسطهای ماهانه......همه فکر و ذکرمون شده همین چیزا!کجای اینا اسمش زندگیه؟!
من دلم یه زندگی راحت و بی دغدغه میخواد!خسته شدم....میخوام به هیچ چی فکر نکنم!خیلی وقته,از ته دل,نخندیدم!خیلی وقته بدون دلشوره و استرس,خوشحالی نکردم!دلم آرامش میخواد...دلم راحتی میخواد!
نزدیک دوران پریودیمم نیستش.نگید که لابد واسه اونه که دپرس شدی!
اصلأ نمیدونم چیا نوشتم.....ولی باید مینوشتم!
اصلأ آرومتر نشدم!نمیدونم چرا اشکام بند نمیاد امشب!
احساس بدبختی میکنم!!!!
ن
کامنت دومم نرسید؟
چرا رسید.تأییدش کردم.بذار,الان باز نگاه میکنم.
نه,الان دیدم,همون یه کامنت ازت برام اومده بود که تأیید کردم و جواب دادم
اتفاقا هیچ عاملی به اندازه پول خوشبختی نمیاره!!
واقعا پول کافی داشتن و درگیر جزئیات بی اهمیت مالی نبودن خیلی خیلی امتیاز بزرگیه!!
من کاملا درکتون میکنم.خدا رو شکر بالاخره با یکی اشنا شدم که مث من فکر میکنه! شما رو میگم.بدم میاد هی ملت میگن ناشکری نکن!!پول خوشبختی نیست و ازین مزخرفات..من عاشق پولم و رفاهی که میشه با پول فراهم کرد!!
ایشالا وضع مملکت روبه را شه وضع مردم هم بهتر میشه
سلام عزیزم.
چه خوب که شعار نمیدی و میگی که پول برات مهمه.
نمیگم که پول خوشبختی کیاره,ولی مطمینم تو بدبختی آدما نقش بزرگی رو بازی میکنه.
پول فاکتور مهمی تو زندگی آدمهاست.واقعأ بدون پول گرفتاریها و مشکلات زیادی واسه آدم پیش میاد که همین مسایل ذهن آدم رو درگیر میکنه و این درگیری فکری منجر به اختلاف و مشاجره و درگیری میشه!
من همیشه یکی از بزرگترین آرزوهام و خواسته هام از خدا اینه که وضع مردم جوری باشه که از حداقلها مثل خونه و ماشین و درآمدکافی برخوردار باشن.واقعأ اینا حداقلهایی واسه زندگی عادیه که متأسفانه خیلیها ندارن!از ته دلم,میخوام که هیچکی طعم نداری رو نچشه و همه بدون دغدغه مالی با خیالی راحت زندگی کنن و به چیزای دیگه فکر کنن.
امیدوارم تو زندگیت مشکلی نداشته باشی و هرچی هم که هست,فقط خوشی و شادی باشه عزیزم.
سلام بانو
نمی خوام نصیحت کنم فقط می خوام یه تصویر از زندگیم بهت بدم و خودت نتیجه بگیر.
من توی خانواده یی بزرگ شدم که وضع مالی خوبی نداشت ولی یواش یواش پیدا کرد. اون دوران کودکی یه وضع معمولی رو به پایین داشتیم مثل اکثر مردم ولی بعدش با ارتقا گرفتن بابام سرکارش وضعمون خیلی خوب شد. نمی گم میلیاردر ولی بدون دغدغه خرج می کردیم, ماشین برامون مهم نبود که تصادف کنه تو خرج بیوفته, خونه بزرگی داشتیم که البته شرکتی بود و چیزایی ازین دست. ولی خوشبخت نبودم. به خاطر اخلاق بعضی از اعضای خانواده با وجود امکان خیلی وسیع مالی از خونه متنفر بودم و نتیجه اون خونه سه تا بچه ایی شد که هرکدوممون دچار آسیبای خاص خودش بود.
می خوام بگم پول بدبختی میاره؟ نه
می خوام بگم خوشبختی نمیاره اولا
دوما جنبه می خواد که خیلیا ندارن( من در مورد شما نمیگم چون هیج شناختی از شما ندارم, سو تفاهم نشه کلی میگم)
و بعد ازدواج کردم با مردی که از لحاظ مالی خیلی ازمون پایین تر بود. برای خریدن یه پراید مجبور شدیم همه ی طلاهای منو بفروشیم و همه ی پس اندازمون رو بذاریم. من خودم بابام رو راضی کردم که عروسی نگیریم چون برای شوهرم سخت بود. مقداری از پول مراسم عقد رو از حساب شخصی خودم دادم و اینایی که دارم میگم رو حتی مامانم نمی دونه, نمی دونه که طلاهام رو فرختم حتی طلاهای مجردیمو.
الانم هم طبقه بالای خونه پدرشوهرم زندگی می کنیم. منی که می رفتم مغازه خرید می کردم قیمت نمی پرسیدم کارت می کشیدم, الان برای یه میوه خریدن کلی این ور و اونور میرم تا یه جای ارزون پیدا کنم
ولی الان برخلاف دوران مجردی و پولداری خوشبختم
واقعاااااا خوشبختم, خوشبختم چون شوهرم دوسم داره, چون داره همه تلاشش رو برای من میکنه, مهم نیست نتیجه ش چی باشه, داره تلاش می کنه
چون مهربونه, من رو می فهمه, براش مهم ترین چیز زندگیشم توی خونه ی کوچیکمون( که مال خودمون هم نیست) با من مثل یک ملکه رفتار میکنه, بعد از دوسال هر روز بهتر از دیروز, و من ملکه بودن توی این خونه نود متری رو به سلطنت مطلق توی اون جهنم هزارمتری ترجیح میدم. شعار نمیدم, بهت نمی خوام روحیه الکی بدم, ولی منی که هردو طرف رو تجربه کردم نتیجه گرفتم پول خوشبختی یا بدبختی نمیاره,درک آدما از موقعیت پول توی زندگیه که خوشبختی یا بدبختی میاره,
امیدوارم کمکی کرده باشم
سلام عزیزم.مرسی که تجربه تو باهام درمیون گذاشتی.
اولأ که خیلی خیلی خوشحالم که الان احساس خوشبختی میکنی و از زندگیت راضی هستی.امیدوارم این حال خوبت و این خوشبختیت مستدام باشه.
راستش نمیدونم چی بگم.منم منظورم این نبود که الزامأ پول واسه همه خوشبختی میاره.
ببین,یکی مثلأ بچه دار که میشه احساس خوشبختی میکنه.یکی هرچی سطح تحصیلی بالاتری پیدا کنه,خوشبخته,یکی .....یکی.....
هرکسی با چیزی به آرانش میرسه و این آرامش براش خوشبختی میاره.شاید اگه من جای تو بودم اینقدر احساس خوشبختی نمیکردم,یا اگه شما جای من بودی.
بستگی به خود آدم و نگرشش و شرایط زندگیش و اطرافیانش و خیلی چیزای دیگه داره.واسه همینه که نمیشه واسه خوشبخت شدن همه آدما یه نسخه پیچید.چون هرکی با دیگری فرق داره و هیچ بعید نیست,چیزی که یه نفر باهاش احساس خوشبختی میکنه,حس بدبختی رو به کس دیگه ای بده.
نمیدونم از کی خوانتده من هستی,ولی من زندگی پر تلاطمی رو گذروندم و انتظاراتم از زندگی چیزای دیگه بود.الان زندگیم بد نیست,خداروشکر,ولی من هنوز به اون آرامشی که باید نرسیدم.خیلی چیزا رو امتحان کردم,ولی مؤثر نبود .حالا دارم فکرمیکنم شاید این دغدغه های مالیه که باعث میشه نتونم احساس خوشبختی کنم.
شایدم اینطور نباشه....
به هرحال همه حرفات درست و قابل قبوله.بازم ممنون.همیشه شاد و خوشبخت باشی عزیزم!
سلام
نمیشه ساشا رو یه مهد بزارید از صبح تا بعدازظهر و خودتون برید سرکار؟به نظرم اینهمه کلاس اینقدرام ضروری نیست واسه بچه.البته من تو زندگیتون نیستم شاید نیاز باشه
سلام عزیزم.
ساشا رو تا دو سال پیش مهد میذاشتم و حس کردم خیلی منزوی شده.چون خانواده هامونم تهران نیستن و بچه خیلی تنهاست.باباشم که شب میاد.اگه منم صبح تا شب نبینه فکر کنم آسیب ببینه.
نمیخوام به قیمت اذیت شدن پسرم برم سرکار.بعدشم از مهر باید بره پیش دبستانی و ساعت یک تا چهار باید بره.خب من باید باشم,ناهارشو بدم و ببرمش و بعدم ساعت چهار برمدنبالش!خلاصه شرایطم الان جوری نیست که برم سرکار.شاید یه کم بگذره بتونم کار نمیمه وقتی که با شرایطم بخوره پیدا کنم.
مرسی عزیزم از توجهت
من می خوام وبلاگمو برای همیشه جمع کنم امیدوارم موفق باشی
ممنون.شمام همینطور
سلام.. چقدر حالت رو میفهمم.. شوهر من هم دقیقا با همین چیزهای کوچیک خوشحاله و خوشبخت.. ماها زندگی خوبی داریم.. اما اونی که میخواییم نیست.. خونه داشتن رو بهش فکر میکنم بعد برمیگردم به همین خونه خوب و قشنگ الانمون.. میگم فکر کن این مال توئه.. حرصش رو نخور.. و خیلی چیزهای دیگه.. اما گاهی واقعا بهم فشار میاد.. میبینم بعد از این همه تلاش همسرم و سختی کوشیش که واقعا ازش ممنونم و رضایت دارم.. بعد هر روز خستگی و کار خودم.. هنوز داشتن خیلی چیزها واسم رویاست.. اوایل از پدر همسر شاکی بودم که هزارتومن کمک پسرش نکرد و گفت ندارم.. بعد گفتم فقط باید دم درگاه خدا نشست نه هیچ کس دیگه ای.. بعدترش هم که الانه میبینم ظاهر زندگیم خوبه.. خونه و محل و ماشین و کار خوب و از همه مهمتر همسر خوب.. انگار بعضی چیزها دست آدم نیست مهناز.. گاهی لبریز میشیم و غصه این نداشته ها لهمون میکنه اما تهش باید برگردیم به همین زندگی.. تلاش کنیم تا شاید یه روزی بشه.. یه روز همه چیز از لحاظ مالی هم خوب باشه.. ناشکری نه.. اما خب هرکسی دوست داره در کنار تمام جنبه های خوبه زندگی؛ هیچ جنبه ای جا نمونه. . مخصوصا مالی
درد دلی کردم ها! مرسی ازت
سلام عزیزم,خوش اومدید.
دقیقأ حرف دلمو زدی...
بدترین قسمتش اینه که ظاهر زندگی آدم خوبه!همینه که آدم دردشو به هرکی بگه,سریع گارد میگیره!
دغدغه های مالی,آدمو فرسوده میکنه!
راس میگی....از هر طرف میریم,بازم برمیگردیم به زندگی خودمون!
چه خوب که منو میفهمی...
از ته دل آرزو میکنم به هرچیزی که میخوای برسی و یه روز بیای بگی,مهناز من دیگه رضایت کامل از زندگیم دارم و به آرامش رسیدم!
من اشکال و ایراد زیاد دارم,ولی گوش شنوای خوبی دارم و تا بتونم راجع به کسی قضاوت نمیکنم.
هروقت دوس داشتی و دلت خواست و قابل دونستی,درددلاتو بیار پیشم....
دوست دارم بهت کمک کنم بپری
دوست دارم خودم راه رسیدن به خواسته هامو پیدا کنم.با همراهی همسرم!
من همه ی حرفاتو خوندم حالا که میبینم به خودم شباهت داری من خودم جاهطلبم خانوادم می گن تو چرا گاه طلبی چون دوست دارم بهتر باشم بهتر از اینی که هستم این حقته من تا می تونم تلاش می کنم بالا برم کسایی که ندارن یا وضعیتشون بد بعض ها شون از چیزی که دارن قناعت می کنن خودشونو تو یه طبقه اجتماعی محصور می کنن بخاطر اینکه بلند پرواز نیستن یا بال نداشتن که بپرن یا تم همین موقعیتی که هستن احساس خوش بختی می کنن متاسفانه زندگی شده همش دویدن انقدر قسط یا وام پول برق گاز هست که همه ی زندگی ادمو درگیر خودش کرده و وقتی ندارن که به چیزای دیگه فکر کنن مهناز بلند پروازی تو حفظ کن بپر تا به چیزی که می خوای برسی
منم بلند پروازم و دلم میخواسته به خیلی چیزا برسم که متأسفانه خیلیاش نشد و دیگه هم نمیشه.البته به یه چیزهایی هم رسیدم و خدازوشکر میکنم .
الانم خواسته هایی دارم که میخوام بهشون برسم ولی فعلأ بال و پرم بسته است.راههای زیادی تو فکرم هستش که فعلأ موقعیت انجامشون رو ندارم.باید یه کم زمان طی بشه,تا ببینم چیکار میتونم بکنم.
اوه پول خیلی مهمه ولی فقط پول نیس گاهی من فک میکنم اگه مثلا با اونی که اونقد دوستم داشت ازدواج میکردم ایا زندگیم رمانتیک تر نبود.ایا وضع بد مالی قابل تحمل تر نبود.هرچند من زن مردی شدم که هشت سال دوست بودیم و جونمون به هم بسته اس.همه ی ذهنم عاشقشه،ولی بازم زندگی بهتر میخوام.حرفات طبیعیه.منم با وجود همه ادعام درباره عشق به همسر بازم تا مشکلی پیش میاد میرم تو فکر که شاید باید زن اون عاشقم میشدم
سلام عزیزم به نظر من بیشتر مشکلاتت مال بیکاریه ! آخه دختر خوب کلاس داشتن بچه که نشد دلیل بیکاری تو،همه کارمندای زن بچه دارند .حالا کلاس ورزش و زبان بچه از زندگی وآرامش خودت و خانوادت مهمتره؟ به نظرم یک کم خودت رو بذار جای شوهرت که این طور غرورش رو زیر پا له کردی.خواهش می کنم هر طور شده برو پیش یک مشاور ،شاید این احساست دلیل دیگه ای داره که خودت نمی دونی.
سلام عزیز.
هیچی ندارم بگم.
منم خیلی چیزها ندارم ولی داشتن یه چیزهای دیگه برام اولویته.
به هر حال همه چی نسبیه.
فقط یه سوال:
شما برای زندگیت چه کار کردی؟ یادمه از روی لجبازی شوهرت رو انتخاب کردی. خب ایشون همین بوده. ولی شما چه کرده ای؟ منتظری ایشون شما رو برسونه به اون زندگی ایده آل؟
ولی در کل چیزی ندارم بگم. به نظرم دنیامون متفاوته.
از خدا برات آرامش و برکت میخوام.
ای جانم
خودت رو منهدم کردی که تو دختر
خوب میشی,زود
yad begir ke masoliyae entekhab hato, amal hato bepaziri
to khodet in mardo enkhteab kardi
to khodet in model zendegi ro entekhab kardi
masoliyate in entekhab hato bepazir
khodet ino khasti
khode khode khodet
shojaat dashte basho bahash hamgam sho va mosghkelate hal kon
pol chize khobiye
khili ham khobe
man nemigam pol bedat nayad ya poldar nabash
migam pol khoshbakhti nemiyare
to poldar ham ke bashi, har ruz behtarin lebaso safari hame chiz asan
vali ba in chiza khoshbakht nisti
shayad hese khobi bashe
shayad ye seri sakhtiya ke baghiye daran nabashe
shayad daghdaghehaye fekrit chize digee bashe
vali rahe khoshbakhti in nist.
man tame bipoli ro nakeshidam hichvaght
hamisham to refahe jesmiye khobi bodam,
vali khoshbakht nistam
chon rahe khoshbakhti pol nist
rahe khoshbakhti lebase khob
khoneye khob
heykale khob
mashine khob
safari khob
va ...
nistt
age mikhay hese khoshbakhti koni bayad rahe zendegito taghir bedi.
rahe khoshbakhti poldari nist.
سلام ، فکر مى کنم در قالب کلمات نتونستم منظورم را تفهیم کنم. من به هیچ وجه منظور متهم کردن شما به. ناشکرى نبود و نمى گویم که از خدا درخواست پول و ثروت و رفاه نکنید بلکه برعکس خیلى هم بیشتر بخواهید چون خداى ما قادر وتواناى مطلق است و هر کس کم بخواهد خدایش کوچک است ولى براى رسیدن به خواسته ها شرایطى باید فراهم کرد،خداى درونت مى خواهد به زندگى ات سر و سامان دهد اما شما با نداشتن صبر و توکل وبا آزردن دل دیگرى و ابراز نارضایتى و ایجاد جو غم در خانه به منظور نمى رسى! باید از جنس خدا باشى، جنس خدا از شادى است نه از غم،
در خانه ى غم بودن از همت دون باشد
کسى را مى شناسم که چند سال پیش با همسر خود چنین کرد و از قضا ظرف چند سال اوضاعشان خوب شد حالا همسر با بهترین ماشین و خانه به او اهمیت نمى دهد و مى گوید مگر اینها را نمى خواستى، تو کنار من احساس خوشبختى نمى کردى بلکه به قیمت به دست آوردن پول و ماشین و تفریح و... حاضر بودى مرا ترک کنى!!!
پس این خانم با وجود اینکه به خواسته هایش رسیده ولى احساس خوشبختى نمى کند. شما همسرتان را با شرط و شروط مى خواهید ، عشق شرط و شروط نمى پذیرد ، ما باید در هر حال راضى باشیم تا خرد الهى در ما کار کند، باید به خداوند اعتماد کنیم و تسلیم باشیم و به او نشان دهیم که از درون شاد و راضى هستیم ، آنچه که براى ایجاد شادى در خود و خانواده و دیگران لازم است انجام دهیم، محیط عشقى برکت و برکت آن تداوم دارد، کار ساده اى نیست و هنر انسان به این است که چطور از پس این کار بر بیاد ، شما حقتان است که همه چیز داشته باشید و همراه آن آرامش، اگر کتابى که معرفى کردم بخوانید حالتان بهتر مى شود.
از خداوند مى خواهم در همه حال یاورتان باشد.
خدا نکنه. این چه حرفیه آخه
ببخشید اگه حرفی زدم که دردی رو دردات شد. من معذرت می خوام
خوب باش
سلام، من یکیم مثل شما ، سبک زندگیمون شبیه به هم خواسته هامونم شبیه به هم ، حس و حالمونم شبیه به هم نه سال از ده سال ازدواجم مثل شما، یه دختر دارم 8ساله میره دوم، همسرمم مهندس و خوش تیپ و مهربون، خیلیها حسرت زندگی منو دارن ولی من از زندگیم بیشتر وقتها شاکیم، عین این حرفهارو به همسرم زدم و میزنم. جالب بود برام دیدن یکی مثل خودم! اما بعد اینهمه غر زدنا و گریه کردنا هیچی تغییر نکرده و نمیکنه، خوبه آدم قانع نباشه باهات موافقم ، چون آدم قانع خیلی پیشرفت نمیکنه ولی این حس از حد بگذره میشه زندگی من و تو، انشالله همتون و همه اطرافیانت شاد و سلامت باشین ، من وسط همین غر زدنام چهار سال پیش مامانم که تکیه گاه عاطفی معنوی و مالیم بود یه بعد از ظهر شهریوری که من پیشش بودم سکته مغزی کرد و روزهای بسیار سختی رو گذروندیم و بعد از سه ماه از بیمارستان اومد بیرون و برای همیشه نیمه ای از بدنش فلج شد و چنان اندوه و رنجی گریبان منو گرفته و چنان زجری میکشم از نا توان شدن عشقم مادرم که فقط خدا میدونه ، حسرت روزای قبل زندگیمو دارم. ولی از خدا پنهون نیست از شمام چه پنهون بازم نا شکرم و غر میزنم! تازه بعضی وقتا فکر میکنم الان بیشتر باید غر بزنم، ولی واقعیت اینه که روزایی رو که خودشون به اندازه کافی سختنو با غرزدنا و گریه کردنام سخت تر و سخت تر میکنمشون . چند وقته سعی کردم پایین تر و مشکلدار تر از خودمو بیشتر ببینم تا بلکه خوشحالو آروم زندگی کنم، از افعال مثبت استفاده کن خیلی جواب میده، ما خوشبختیم هر کدوم به نوعی و هیچکدوم بازنده نیستیم، ببخشید خیلی حرف زدم
سلام
همسر مهربونتونو عشقه
ساشا خان رو عشقه
مادری کردنتونو عشقه
پس فعلا انتخاب کردی مادر خوبی باشی
جسارتی که کمتر کسی داره( اینکه از کارش بگذره)
از ایران میگم جاهای دگ رو نمیدونم.جامعه ما خیلی داغونه که زندگی راحت کنی توش.نمیشه حتی راحت و درست توش انتخاب کنی، تصمیم بگیری. درست میگی خیلی از ماها شهامتشو نداریم بگیم از خاسته هامون گذشتیم.
با تاسفم من ندیدم کسی که این احساسا رو نداره
راه حلی ندارم خودمم دارم اذیت میشم
سعیم میکنم کسی اذیت نشه همین(سعیم همیشه نتیجه نمیده)
سلام
همسر مهربونتونو عشقه
ساشا خان رو عشقه
مادری کردنتونو عشقه
پس فعلا انتخاب کردی مادر خوبی باشی
جسارتی که کمتر کسی داره( اینکه از کارش بگذره)
از ایران میگم جاهای دگ رو نمیدونم.جامعه ما خیلی داغونه که زندگی راحت کنی توش.نمیشه حتی راحت و درست توش انتخاب کنی، تصمیم بگیری. درست میگی خیلی از ماها شهامتشو نداریم بگیم از خاسته هامون گذشتیم.
با تاسفم من ندیدم کسی که این احساسا رو نداره
راه حلی ندارم خودمم دارم اذیت میشم
سعیم میکنم کسی اذیت نشه همین(سعیم همیشه نتیجه نمیده)
کی میگه پول بده؟ پول خیلی خیلی هم مهمه... اون ارامشی که همه ازش دم میزنن با بی پولی به دست نمیاد...
زندگی من هم شده قسط و قرض و وام. از صبح سر کار و سگ دو زدن و سرماه نرسیده قسط ها ردیف می شن... منم خیلی از ارزوهام رو چال کردم...بخش هایی از خودم هم با هاشون زنده به گور شدن..
کاش یاد بگیریم به هم..به درد هم...به مشکلات هم...نگاه از بالا نداشته باشیم...
آخ تلخون.....کامنتت بغضمو ترکوند!چقدر خوبی....
چقدر بعده اینهمه حرف درشت,حرفات بهم چسبید!
نمیدونم چی بگم...فقط ممنونم
حس خوشبختی... مهناز می دونی من میگم حس خوشبختی این نیست می دونم قبل از ازدواج شرایطت فرق می کرد.اما خیلی ها اینطورین.قبل از ازدواج تو رفاه هستن. می دونی من واسه خودم ماشین داشتم.الان اما فقط یه ماشین داریم اونم چیز تاپی نیست. نتونستم هنوز واسه خودم یکی بگیرم. چون ماشینمو فروختم دادم بهش.چون فکر می کردم داشتنش در کنار یه زندگیه نا آروم خوب نیست.اول آرامش بعد پول
الان زندگیت آرومه.شوهرت هم خوبه. نمیگم عاشقش هستی اما دوستش که داری عزیزم
نمیگم زن بودن یعنی گذشتن از خواسته ها. اما.... تو یه مادری مهناز.ساشا همه ی این احساساتت رو درک می کنه
میفهمم و نمیفهمم توت عزیزم!خسته ام....کاش زن نبودم..کاش مادر نبودم,کاش اصلأ نبودم!!!
منو ببخش...خیلی خسته ام..خیلی تنهام..خیلی شکسته ام
سلام مهناز جان .من هم شخصیت کمال گرایی مثل شما دارم از هرچیزی بهترینشو میخوام.بعد از ازدواجم واقعا سرخورده شدم و دیدم زندگی اون چیزی نیست که سالها تو رویاهام بود به معنای واقعی احساس شکست میکردم.احساس میکردم که باید به معنای واقعی روی همه آرزو هام خاک بریزم.ولی شوهرم خیلی امید به آینده داشت و کم کم در من انگیزه برای حرکت ایجاد کرد ذوق رسیدن به رویاهام بهم توان حرکت داد الان بعد حدود سه سال با کار کردن زیاد جفتمون به یه حداقل های خونهو ماشین رسیدیم که اون موقع ها فکر میکردم که بعد ده سال هم نمیتونم تو تهران خونهبخرم.ولی شد .شما هم به نظرم باید بری سرکار از هر نظری برات خوبه .مطمینم ساشا بعد ها از اینکه مامانش تو اجتماعه راضی تره.من خودم مادرم کارمند بود و همیشه باعث افتخارمه
سلام عزیزم.خداروشکر به چیزایی که خواستی رسیدی و خوشحالی.
راجع به کار کردن تو کامنتای بچه ها توضیح دادم,به خاطر شرایط ساشا و کلاسهاش,فعلأ نمیتونم برم.
مرسی عزیزم....
سلام
نوشته هات رو خوندم
چند تا سوال میپرسم بهش فکر کن
چرا همش از شوهرت توقع داری؟
خودت چیکار کردی برای بهتر شدن این زندگی؟
خودت برای رسیدن به آرزوهات چیکار کردی؟
الان فکر کن این شوهر و پسر و این زندگی رو نداری ... خودتی و خودت
الان میخوای چیکار کنی که شاد باشی که احساس خوب داشته باشی
که این حس بد بختی و شکست رو نداشته باشی؟
فکر میکنی اگه تو این زندگی نمیومدی و با اون پسری که تعریف کردی ازدواج میکردی خوشبخت تر بودی؟
مهناز
همه چی دست خود آدمه
درسته پول رفاه میاره
اما آرامش حسیه درون دل آدم
دست خودته که این حس رو بخوای تو زندگیت داشته باشی یا نه همیشه غر بزنی و به خودت تلقین شکست و بدبختی بکنی
و اینم بدون بالاتر از پول سلامتیه
سلامتی خودت و عزیزانت
عاقلانه تر فکر کن
همه چیز پول نیست
سلام.
اینقدر تو هر کامنت جواب این چیزا رو دادم که دیگه خسته شدم!
من خودم خیلی دوس دارم برم روانکاو اما به خاطر اینکه روانکاوی کهمیخام تهرانه و دوره من فعلا نمیتونم برم دوس دارم برم و همه چاله چوله های روانمو برام تحلیل کنه
اگرم یتونی برو ناخوداگاه رو درمان میکنه
چون اینایی که میگی ازخوداگاهت نیست از ناخوداگاهت نشات میگیره
حالا که پسرت بزرگ شده اگر بری و خودتو مشغول کنی با کلاس هنری یا درس بهتر نیست؟
مطمین نیستم که روانکاو بتونه کمکم کنه سارا.شایدم جرأت رفتنشو ندارم!
حقیقتش اینه که وقتی بچه بزرگتر میشه,دست و پای آدم بیشتر بسته میشه.وقتی کوچیکه میشه گذاشتش مهد و رفت سرکار.ولی الان باید روزی چندبار ببرمش کلاسهاش و بیارمش.از مهرم که باید ببرمش پیش دبستانی
آدمی که برای برآورده شدن خواسته هاش و آرزوهاش متکی به کس دیگه باشه و خودش هیچ کاری نکنه و بیعار بشینه که یکی دیگه به جای خودش تلاش کنه ، نه تنها باید گریه کنه که باید بره بمیره .
آدم بیکار!!!
تو خودت برای خودت چه کردی که انتظار داری یکی دیگه برات بکنه؟!
انتظار داری شوهرت برات دایه مهربان تر از مادر باشه؟!
که چی ؟!
که یه بار یه خبطی کرده اومده تو آدم بیعار و پرمدعا رو گرفته !!!
کمی فکر کن پرتوقع.
به خودت تکون بده .
هر وقت خودت تونستی ماهی 500 هزار تومن (نه بیشتر ) در بیاری اونوقت بشین آبغوره بگیر که این نمیتونه منو ببره سفر برام خونه بزرگ بخره و ... .
تو خودت یه جفت جوراب بخر بعد مدعی باش!!!
کاش میتونستم وبلاگمو جوری فیلتر کنم که آدمهای بی شعور و بی سواد نتونن مطالبمو بخونن!بهتره همونجوری که اسمت گذریه,از اینجا بری.....
مهناز حق داری.وقتی ارزو ها فراتر از داشته ها میشه ادم احساس خفگی می کنه.منم خیلی وقت ها اینطوری میشم.من جز سکوت هیچی ندارم بگم .
الان واقعأ دلم میخواد بغلت کنم و ببوسمت مهدیا بابت اینهمه درکت و قضاوت نکردن و برچسب نزدنت!!!!مررررررررسی
Faghat mikham behet begam ke khonete khob o mashine model
bala va safar haye rangarsng hichkodom baese shadi ya ehsase khoshbakhti nemishe.
Hese khoshbakhti ba in chiza nist, momaen bash.
من از اینهمه دغدغه مالی خسته شدم پریا.
تو باید تو این شرایط باشی و بعد بگی این چیزا خوشبختی نمیاره!منم که مجرد بودم,چون همه چی برام مهیا بود,هرکی از مشکل مالی حرف میزد,میگفتم,آخه پول چه ارزشی داره که اینقدر به خاطرش حرص و جوش میخورید!ولی حالا میخوام بگن,اتفاقأپول خیلی زیاد ارزش داره!
وقتی جای من باشی,میبینی که ارزش داره!نمیدونم,شاید کس دیگه ای اگه تو شرایط من بود,به نظرش ایده آل میرسید و احساس خوشبختی میکرد,ولی من نمیکنم!
من نگفتم با پول و خونه ووماشین و مسافرتهای فلان خوشبخت میشم,گفتم اینها حداقلهایی که واسه این زندگی میخوام.وگرنه خواسته های من خیلی فراتر از این چیزاییه که گفتم!پول خوشبختی نمیاره,ولی عامل بزرگی تو بدبختی آدمهاست.اینو مطمین باش
نمیدونم چرا خیلی خوب درکت می کنم، من هم از خانواده متوسط به بالا اومدم ، اما الان تو این نقطه کلی استرس مالی دارم، میدونم چی میگی ، من پیشنهاد می کنم بری سر کار، رفاه زندگیت میره بالا ، درامد زیاد میشه ، حس بهتری پیدا می کنی !
وای آمیتیس,چه حس خوبیه,بعداز اینکه همه سرزنشم کردن و منو قدرنشناس و پرتوقع خطاب کردن,یکی بیاد و بگه درکم میکنه!!!واقعأ ممنونم ازت...
دغدغه مالی,به ظاهر مهم نیست,ولی واقعأ روح آدم رو مثل خوره,میخوره و از بین میبره.تو کامنت بچه ها توضیح دادم که چون کسی رو ندارم که ساشا رو ببره کلاسهاش و بیاردشون و عملأ هم امکان نداره روزی چندبار از سرکارم بزنم و بیام بچه رو ببرم کلاسهاش و بیارمش,واسه همین نمیتونم فعلأ برم سرکار.وگرنه من خودم هیچوقت با خونه نشستن و خونه داری موافق نبودم و اصلأ روحیه مم با همچین زندگی ای سازگار نیست!
یه بار برای یکی از دوستهام یه خواستگار خوب اومده بود، پسره فوق لیسانس یه رشته خوب، از یه دانشگاه نسبتا خوب بود. باباش براش یه خونه ۵۰ متری توی نارمک خریده بود و پسره اولای کارش بود. دوستم که دختر خیلی خوبی بود، گفت نه. چرا؟ پسره شرایط زندگی اون و نداشت. هر چند از بقیه نظرها اوکی بود، اما مادیاتش کامل نبود... اون روز به دوستم گفتم اشتباه کرده. به چند دلیل، یک پسره یه انرژی بالقوه واسه خوشبخت کردن دوستم و داشت. دوسش داشت...باهاش که حرف زده بود ابراز علاقه کرده بود. تحقیقات همه اوکی بود. دلیل دوم : به دوستم گفتم توی بیست و چهار سال زندگی چی کار کرده، چی داره... دقیقا جوابش این بود یه ماشین که باباش براش خریده! یعنی خودش هیچی...پس چه انتظاری داشته یه نفر با تفاوت سنی ۴ سال بتونه خیلی ازش جلوتر باشه...تازه اون پسر کارم کرده بود...!!! دوستم ازدواج نکرده هنوز...خیلی هم سر این موضوع غصه می خوره. دورادور از زندگی اون پسر خبر دارم(دوستی دوری با یکی از اقوام داشت). الان دانشجوی دکترای هاروارد هست...یه دختر مهربون و گرفته و زندگی خوبی دارن... از نظر مالی خیلی فرقی نکرده، اما به قول خودش زندگیش رنگ و روی خوبی داره...
حالا چرا از این ماجرا می گم... دلیلش اینه، عزیز جان من خسته هستی قبول. دلت به واسطه ازدواجت توی اون شرایط بد گرفته، حق داری. همه داشته ها و نداشته هات و گذاشتی کنار سر لجبازی...باز هم دردناکه...اما خواهر من، اینکه تو خودت می تونی مسیر و تغییر بدی غیر قابل انکار هست. سخته، اما می ارزه. این همه راه برای تغییر وجود داره. همسرت مرد خوبی هست. خودت هم دختر خوبی هستی. خسته ای...دلت گرفته...ناراحتی از مرام روزگار...اما بلند شو...غر بزن، اما در جا نه...از خستگی بگو اما از دلمردگی نه! بایست...
دوست من، امروز بعد از ۵ سال تلاش هنوز نتونسته کانون وکلا قبول شه. حسرت و گاهی توی چشمم می بینم، وقتی فهمید دو سال پیش اون پسر دکترای هاروارد قبول شد...وقتی دید می تونست همراه کسی باشه نه یه ادم توی یه زندگی از پیش ساخته شده. بارها اوایل ازدواج من ، من و نکوهش کرد که چطور حاضر شدم با یه دانشجو ازدواج کنم، زمانی که پدرم توی ۱۸ سالگی همه اونچیزی که همسرم شاید بعد از ده سال کار ممکن بود برام تهیه کنه بهم داده بود. و من هیچ وقت نتونستم از دغدغه مالی بگم بهش چون نکوهش می شدم. اما امروز غصه دلش از نداشتن همه اونچیزی هست که یک روز براش کسر شان بود...اون انتخاب کرد که اینجوری زندگی کنه. با کسی مقایسه نمی کنم، اما عوض کردن وضع موجود به عهده خودت هست...
یه بار قدرتت و نشون دادی که خودت و عوض کنی. اینبار با همه خستگی باز تلاش کن. زندگی همینه...اصلا اسایش مفهومی نداره وسط این روزها...یه نگاه به اطرافیانت بنداز. برای بدست اوردن زندگی در سطحی که ارزوش و داری تلاش و کوشش باید کرد. زندگی بدون دسترنج افسردگی می اره، باور کن...پول ارزش به تلاشی هست که براش می شه...
گاهی بهترین ارامش بعد از یه دور خستگی یه فکر ناب هست برای یه راه جدید...راه جدیدت و انتخاب کن...زندگی بهتر در اروزی اون کسانی هست که افکار ناب و خلاقیت ذهنی عالی دارن...
از بین حرفهای خودت دنبال راه حل باش، سعی کن...باور کن زندگی با همه این خستگی ها، سختی ها...می تونه قشنگترین و زیباترین لحظات رنگی رنگی و برات رقم بزنه...
چقدر حرف زدم...
سلام عزیزم.ممنون.حرفهاتو قبول دارم.ولی باور کن خیلیهاش فقط در حد حرفوقشنگ و شدنیه!با زندگی و انتخاب دوستت کاری ندارم و شاید در این مورد حق با شما باشه.وبلاگ منو خوندی و میدونی که من دختر ضعیفی نیستم.میتونم زندگیمو دست بگیرم و کار کردن رو هم دوس دارم.تحصیلاتم دارم و میتونم تو زمینه ریاضی یا حسابداری جایی مشغول به کار بشم.قبل از ازدواجم,یا دانشگاه بودم,یا کلاس بودم,یا سرکار.پس آدم خونه نشینی نبودم.بعداز ازدواجم تا روزی که میشد و حس میکردم به بچه ام ضربه نمیخوره رفتم سرکار.ولی الان نمیشه.تو کامنت یکی از دوستان شرایط,کلاسهای ساشا رو توضیح دادم.خلاصه اش اینکه با این شرایط ساشا و رفت و آمد کلاسهاش,عملأ امکان اینکه بتونن برم سرکار نیست!شوهر من کار میکنه,ولی هیچوقت اهل ریسک نیست.آدم محتاطیه و همین باعث شده همیشه تو همین سطح بمونه و پیشرفت نکنه.....
ولش کن....
به قول معروف,باید کفش منو بپوشید و راهی که رفتم رو برید,تا بتونید بفهمید که چی میگم.وگرنه هرچی من بگم,بازم متهم میشم به زیاده خواهی و قدرنشناسی و ناشکری!
بازم ممنون بابت حرفهات عزیزم
سلام دوست عزیز، چرا فکر مى کنى بدون زحمت و تحمل صبر باید یهو به همه چیز برسى؟
مطمئن باش اگر چندین میلیارد به شما بدهند چند وقت بعد از اینکه خانه و اتومبیل دلخواه خودت رو خریدى و سفرهاىآنچنانى رفتى، وبه دیگران ثروتت رو نشان دادى باز بى انگیزه میشى و باز حالت همینه!
هنوز به این نتیجه نرسیدى که اینایى که تو مى خواهى زندگى نیست بلکه باید بپذیرى و خدارو شکر
کنى به خاطر وجود پسرت و به خاطر سلامتى او و همسرت و خودت.
خدایى نکرده اگه
فرزندت یکذره تب کنه ویه شب تا صبح توى بیمارستانا از این دکتر به اون دکتر بدوى
و حسرت همین تو خونه با آرامش خوابیدنت یادت بیفته، قدر میدونى!!!
امتحان الهى براى شما خیلى ساده است بدون که با حفظ آرامش و شکر گزارى و راضى بودن به آنچه که خدا براى ما مقدرکرده باعث مى شود نیرو و خرد الهى در زندگى ات جارى شود و کارها روبه راه شود، کمى مطالعه کن ، من کتابهاى روانشناسى رو اصلأ دوست ندارم اما کتابهاى معنوى رو خیلى زیاد دوست دارم پیشنهاد مى کنم براى شروع کار کتاب چهار اثر از اسکاول شین رو بخون و با آرامش و کم کم و با تعمق و سعى کن به آنچه گفته عمل کنى تا بدونى هر کس مسئول سرنوشت خودشه و تویى که تصمیم مى گیرى خوشبخت باشى یا بدبخت، به خداى درونت که همیشه منتظر توست تا صداش کنى تا کارهات رو سرو سامان بده توجه کن ، اگر این کتاب رو خوب خواندى کتابهاى دیگرى معرفى مى کنم، به خدا مى سپارمت و براى خانواده خوشبختتان آرامش و شادى بیشتر آرزومندم.قدر شوهرت رو هم بدان که همه ى هم و غمش رضایت و شادى شماست.
خانواده و انسانى خوشبخت است که با چیزهاى ساده شاد مى شود. حرف بسیار است...
سلام عزیزم.مرسی به خاطر کامنتت.
من یه چیزی رو نمیفهمم و اونم اینکه چرا تا از نداشتن چیزی یا خواستن چیزی حرف میزنیم,متهم میشیم به قدرنشناسی؟چرا اگه من زندگی بهتری میخوام,این نشون میده که من قدر سلامتی پسرم رو نمیدونم؟! یعنی نمیشه هم خودمون و پسرم سالم باشیم,هم به خواسته هامون برسیم؟!آخه چرا همیشه باید خودمون رو با بدترین وضع موجود مقایسه کنیم؟!
من واقعأ خواسته ام از زندگی همچین زندگی نبود.من شوهرم و پسرم رو دوس دارم,ولی کنارش یه زندگی بی دغدغهومیخوام!این عجیبه؟نیست...عجیب نیست!فقط ما عادت کردیم خواسته هامون رو تو نطفه خفه کنیم,با این توجیه که همینهایی رو که داریم هم خیلیها ندارن.پس ما خوشبختیم!!!!
ممکنه یکی بدون پول احساس خوشبختی کنه,ولی من نمیکنم.
میلیاردها سرمایه چرا باید قابل قیاس با سلامتی پسرم باشه که اینطور مقایسه میکنید؟مگه هرکی پول و سرمایه میخواد,به این معنیه که خانواده اش و سلامتیشون براش اهمیت نداره؟مگه من گفتم کاش شوهرم ووپسرم نبودن,به جای پول زیادی داشتم؟!
متأسفانه هروقت آدم از خواسته هاش حرف میزنه,همچین استدلالهایی وسط میاد!
به نظر من همه پول و راحتی رو دوس دارن,فقط نمیتونن بگن.چون به ناشکری و قدرنشناسی متهم میشن.مثل من
زن ها موجودات قوی ای هستند که تاریخ بهشون یاد داده باید با هر شرایطی کنار بیان اما این درست نیست
کنار اومدن تنها کاری نیست که تو به عنوان یک زن می تونی انجامش بدی
یه سوال ازت می کنم
اگه همین الان خدا نکرده زبونم لال اتفاقی برای شوهرت بیافته و تو لازم باشه بتونه تکیه به کسی رو پاهای خودت باشی و این زندگی رو بچرخونی چیکار می کردی؟
بسه نق زدن
پاشو یه کاری بکن
خودت برای زندگی ای که می خوای زحمت بکش
تا کی می خوای زیر چتر کس دیگه به آرزوهات برسی
هر کسی آرزوهاش رو باید خودش به نحقق برسونه
کار کن
زحمت بکش
لذت رسیدن به آرزوهات رو تجربه کن
از سر سیری حرف نمی زنم
دلم میسوزه
زندگی کوتاهه خیلی کوتاه با قصه خوردن و کوتاه اومدن هیچی درست نمیشه
یادت باشه تو برای خودت اگه کاری نکنی از کسی کاری بر نمیاد
درسته,زنها موجودات قوی هستن.منم مثل بقیهرمیتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.نمیدونم چقدر با وبلاگ من آشنایید ووخوندینش.قبلنم گفتم,من از دوران دانشجویی سر کار میرفتم,تا وقتی که ساشا دو سالش بود.اون موقع حس کردم بچه به وجود من بیشتر نیاز داره,واسه همین کارمو ول کردم و خونه نشستم.الانم نمیتونم برم سرکار.چون اینجا تنها هستم و کسی نیست که بچه رو پیشش بذارم,یا واسه بردن و آوردن کلاساش,روش حساب کنم.ساشا یه روز درمیون بعدازظهرها باشگاه میره,یه روز در میونم صبحها کلاس زبان داره.از اول مهرم,ساعت یک تا چهار باید بره پیش دبستانی!خب من چه کاری رو پیدا کنم که روزی دو,سه بار بتونم بیام و ساشا رو ببرم به کلاساش و برش گردونم؟میبینی که عملأ نمیشه!وگرنه اگه امکانش بود,من هیچوقت اهل خونه نشستن و نق زدن نبودم.
مرسی ازینکه وقت گذاشتید و نظرتون رو بهم گفتید.
سلام
من فک کنم همه ی نوشتتونو خوندم
الان که می نویسم ساعت 2:07 صبحه
میگن همیشه تو مادیات به پایین تر از خودت نگاه کن
و در معنویات به بالاتر
این چیزائی که شما دارید برای بعضیا تا آخر عمر غیر قابل تجربه اس
مثه ماشین ، خونه ، همسر خوب و...
نکته ی خیلی مهم که نباید فراموش بشه اینه که
شکر نعمت نعمتت افزون کند
شما الان نعمت دارید
و به نظرم اگه فلسفه ی وجودی انسان رو توجه کنیم
می بینیم که کمال واقعی و خوشبختی حقیقی چیز دیگه اس
و آخرین جمله اینکه مادیات تکراری میشن
حتی اگه ثروتمندترین بشیم
این معنویاتی مثل محبت و عشقه که غیرقابل تکرارن
امیدوارم همه خوشبخت بشن
تشکر
خدانگهدار
سلام,مرسی که برام وقت گذاشتیدو خوندید.
خوب بود اگه میتونستم خودمو با اینچیزا قانع کنم,ولی حقیقتش اینه که نمیتونم!من به خیلی چیزایی که میخواستم تو زندگیم نرسیدم,که اینایی که نوشتم بخش کوچیکیش بوده!مسأله اینه که عمر ما جاودان نیست و مدت محدودی رو زندگی میکنیم.خب باید جوری زندگی کنیم که ازش لذت ببریم دیگه!من اگه از همه خواسته هام بگذرم با این توجیه که زندگی امروز منوخیلیا آرزو دارن,آیا به من اون حس خوشبختی و رضایت رو میده؟
من واقعأ از ته دل آرزو میکنم,همه اونجوری زندگی کنن که دوس دارن و خوشبخت ترن!حقیقت اینه که مادیات نقش مهمی تو احساس خوشبختی و بدبختی کردن آدمها بازی میکنه!
بازم ممنونم که نظرتونو بهم گفتید.
اى خواهر چى شدى تووووو آخه ، اینقدر نشین فکر و خیال علکى بکن ...
مهناز خوبى توووو ، چرا این جورى فکر میکنى خواهر .
خیلی داغونم سپیده!احساس میکتم دازم از درون میپاشم!
من خسته ام ازین زندگی!
احساس سرخوردگی میکنم....احساس تلخ شکست