روزگار زندگی یک بانو

روزگار زندگی یک بانو

فراز و نشیب ها و روزمرگیهای یک زن,یک مادر,یک همسر ‌‌‌......
روزگار زندگی یک بانو

روزگار زندگی یک بانو

فراز و نشیب ها و روزمرگیهای یک زن,یک مادر,یک همسر ‌‌‌......

زندگی در گذر است....

سلام

خوبید؟

هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر بتونم پنجشنبه و جمعه ها رو دوس داشته باشم!یعنی همین دو روزی که ساشا تعطیله برام کلی استراحت به همراه داره.حتی وقتهایی که شاغل بودمم اینطوری آخر هفته ها برام مهم نبود!

یادمه چند سال پیش،با بابام اینا میرفتیم جایی.تو ماشین نشسته بودیم .یه ماشین داشت از کنارمون رد میشد که یه خانمه پشت فرمونش نشسته بود که با یه دست فرمونو گرفته بود و یه دستشم رو شیشه در کنارش بود.اون موقع با خودم گفتم،چه خوبه منم بتونم رانندگی کنم و مثل این خانمه اینقدر مهارت پیدا کنم که یه دستی رانندگی کنم!!!!

امروز که داشتم میرفتم دنبال ساشا،یهو یاد اون خاطره افتادم.دیدم خیلی وقته که رانندگی میکنم و از همون اوایلم یه دستی فرمونو میگرفتم!

دیدم اون حظ و کیفی که ده سال پیش از تصور یه دستی رانندگی کردنم بهم دست داده بود،اصلا موقعی که اون خواسته محقق شد،برام به وجود نیومد!در واقع من سالهاست که رانندگی میکنم و تازه بعده اینهمه سال یادم افتاد که یه روزی،این کاری که الان میکنم،برام یه خواسته ای بود که دلم میخواست بهش برسم!

همیشه همینجوریه.ماها خواسته هامون و آرزوهامون،بسته به شرایط و موقعیت اون موقعمون هستش.چه بسا خیلی وقتها شرایطمون که عوض میشه،دیگه اون خواسته و رویا برامون اهمیتی نداره!

امروز روز خاطره ها بود.وقتی مشقهای ساشا رو نگاه میکردم و تکلیفی که انجام داده بود و معلمشون بهش،خیلی خوب،داده بود(چقدر مسخره و مزخرفه که نمره ها رو حذف کردن!اییییییییش)،یادم افتاد که با چه دلهره و اضطرابی دفتر املا یا برگه های امتحانیمو میبردم تا بابام ببینه و امضا کنه!اینم ازون کارای مسخره بودا!یعنی چی که باید نمره هامونو بابا مامانمون امضا میکردن!

حالا تازه من بچه تنبل نبودم.یعنی کمترین نمره ام 17،18بودش.با اینحال بابام فوق العاده رو درسامون حساس بود و نمره زیر 20 براش فاجعه محسوب میشد!!!بی نهایت سر درس خوندنمون سختگیر بود!جالبه که هیچکدوم از خواهر و برادرا،با وجود سختگیریا و اینهمه ترس و استرسی که بابا سر درس خوندن بهمون میداد،از درس زده نشدیم و همه مون خیلی درس رو دوس داشتیم و دانشگاهمونم با علاقه رفتیم و تموم کردیم.حالا بچه های الان رو کوچکترین چیزی بهشون بگی،کلا اون موضوع رو میبوسن و میذارن کنار.مقصرم پدر و مادر میشن که زیادی سخت گرفتن!خداییش بچه های خوب و سر به راهی بودیم!

درسته که درسمو خوندم و دانشگاهمم تو رشته های مورد علاقه ام رفتم و تموم کردم،ولی اون ترسها و استرسها و اضطرابها تا سالها باهام بود.به نظرم درس اینقدر مهم نیس که آدم بخواد اینقدر تن بچه اش رو بلرزونه.میشه با روشهای دیگه بچه رو کشوند به سمت تحصیل!با وجود همه حساسیتهام رو ساشا،دلم نمیخواد هیچوقت اون ترسها رو تجربه بکنه!

قرار بود دیشب شوهری شبکار بمونه(البته با اجازه دوستان زیادی دلسوز!!!!!)،از طرفی هم دوستم روز قبلش بهم گفته بود که شوهرش ماموریت رفته روسیه واسه یک هفته.گفتش تو این هفته اگه شد،هماهنگ کنیم یه روز باهم باشیم.

دیروز صبح تو تلگرام که حرف میزدیم،گفتم  احتمالا شوهری شبکاره و نیستش.

حالا شبکار بودن شوهری کنسل شد و بعدازظهر زنگ زد که دیشب چون اومدم خونه ساشا خواب بود،امشب میام تا ببینمش و شب نمیمونم.اگه شد چهارشنبه رو میمونم.گفتم آره اینجوری بهتره.چون ساشا هم شب قبل باباشو ندیده بود و کلی شاکی بود!

از اون طرف،دوستم غروب زنگ زد که شب میام خونه تون.گفتم باشه،ولی شوهری هستشا!گفت،اااااا من فکر کردم نیس!ولی اشکال نداره،میام.چون چند روز بعدشو دارم با خانواده ام میرم مسافرت.گفتش شام درس نکن،دخترم هوس پیتزا کرده،من میگیرم میام!گفتم،تو مهمون منی دختر!بیا اینجا زنگ میزنیم پیتزا بیارن.

دیگه چون شام پختن نداشتم،فقط یه سالاد ماکارونی درس کردم و ژله بستنی و سالاد میوه .یه سرم رفتم بیرون و تنقلات واسه خودمون و بچه ها گرفتیم.دختر دوستم چند ماه از ساشا بزرگتره.

خلاصه اومدن و شوهری هم اومد و خیلی خوش گذشت.آخر شبم رفتن.

اینجور خاله بازی با دوستها خیلی خوبه و خوش میگذره.حیف که اینقدر این زندگی مشغولمون کرده و وقتمون پره که کمتر فرصتی واسه اینجور معاشرتها پیدا میکنیم!

در مورد ارتباط با خواهرم که چندتا از عزیزان تو کامنتهاشون اشاره کرده بودن،باید بگم بعضی وقتها یه حرفهایی زده میشه که دل آدمو میسوزونه و قلبشو میشکنه!من معمولا از عذرخواهی کردن در مقابل هیچ کس ابایی ندارم و خیلی راحت اگه اشتباه کرده باشم عذرخواهی میکنم.حتی خیلی وقتها با اینکه مقصر نیستم،ولی واسه ارتباط دوباره،پا پیش میذارم.میخوام بگم علیرغم غرور ذاتی و لجبازی که تو وجودمه،هیچوقت از جداییها و دوریها استقبال نمیکنم و معمولا گامی که برمیدارم به سمت بهتر شدن ارتباطاتمه.ولی یه جاهایی هستش که میبینی این تلاشهای یک طرفه برای ارتباط داشتن،نه تنها باعث بهبود رابطه نشده،بلکه تو طرف توهم بزرگ بودن و محق بودن رو به وجود آورده.یعنی این کوتاه اومدنای زیاد گاهی باعث میشه،طرف مقابل کاملا خودشو تبرئه کنه و به خودش حق بده و رفتارهای زشتشو توجیه کنه!در اینجور مواقع کوتاه اومدن و پا پیش گذاشتن،اصلا کار درستی نیس.

جدای ازین چیزا،همونجوری که اولش گفتم،گاهی وقتها بدجوری دل آدم میشکنه و به زمان خیلی زیادی نیاز هست نه برای ترمیمش،بلکه برای اینکه فقط یه کم دردش کمتر بشه!زخم و درد من به قدری تازه است،که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم،قلبم فشرده میشه!

بهتون حق میدم که درکی ازین مساله نداشته باشید،چون من کاملا سر بسته براتون تعریف کردم،ولی مطمئن باشید اگه تو جریان کامل اتفاقات بودید،تا حد زیادی بهم حق میدادید که نخوام حالا حالاها اسمی ازین آدم تو زندگیم باشه،چه برسه که بخوام باهاش ارتباط داشته باشم!از حرفها و کامنتهاتونم اصلا دلگیر نشدم،چون کاملا متوجه حسن نیتتون شدم.

شماها از همه آدمها خوشتون میاد؟من ولی اینجوری نیستم!نمیشه که آدم از همه خوشش بیاد آخه!یکی هست تو باشگاهمون که طفلکی هیچ کار خاصی هم نکرده ها،ولی من از روز اول ازش خوشم نمیومد!حالا نه اینکه بهش چیزی گفته باشم،فقط تو دلم ازش خوشم نمیومد.چون تو باشگاه همه تمرکزم رو تمرینمه و خیلی کم صحبت میکنم،اونم با بعضیا!گفته بودم قبلا که در ارتباط داشتن با آدمای اطرافم سختگیرم،نه؟

حالا برعکس من،اون خانمه خیلی روابط عمومی قوی داره و با همه سر صحبتو وا میکنه!اصرارم داره که منم سر حرف بیاره،ولی من دم به تله نمیدم و هر دفعه یه جوری از دستش در میرم!!!خخخخخ

بیچاره همه اش هم ازم تعریف میکنه ها،ولی نمیدونم منه تخس چرا ازش خوشم نمیاد و دوس ندارم باهاش حرف بزنم!نمیشه دیگه،زور که نیس!

امروز بعده باشگاه رفتم کلی خریدای تره باری کردم.بعدش دیدم آقاهه کرفسهای خیلی خوبی داره،یهو به سرم زد کرفس و هویج بگیرم و آبشونو بخورم!البته زیاد نگرفتم،دوتا ازین دسته بزرگا!خریدها رو هن هن کنان گذاشتم تو ماشین و رفتم فروشگاه یه سری خریدای سوپری رو هم انجام دادم و اونا رو هم گذاشتم تو ماشین و رفتم دنبال ساشا.خیلی خوشحال بودم که دو روز این مسیرو نمیام!خسته میشه آدم.همه اش در حال بدو بدو هستم!

اومدیم خونه و ساشا خان که منت گذاشتن و فقط کیف خودشونو آوردن بالا و من مثل این باربرا اینهمه خریدو کشوندم تا خونه!بعدش دیگه لباس عوض کردم و خریدا رو جا به جا کردم و اول واسه ناهار استامبولی درس کردم و بعدش کرفسها رو ساقه ها و برگهاشو جدا جدا تو دوتا سینک ظرفشویی خیس کردم.یه دستی هم به آشپزخونه کشیدم و یه کم کرفس و هویج،امتحانی آب گرفتم و خوردم.مزه اش بد نبود.بعدش ناهار ساشا رو دادم و آب میوه گیری رو شستم و خشک کردم.بعدش کرفسهای خیس خورده و هویجها رو شستم و ساقه ها هویجها رو خرد کردم و بسته کردم.هر بسته حدودا دوتا لیوان آب میده.میخوام یه روز درمیون آب بگیرم.یه لیوانشو تازه بخورم،یه لیوانشم فرداش.

برگها رو هم بسته کردم که واسه خودم وقتی مرغ میپزم،بریزم توش!دیگه اونجاها رو تمیز کردم و تا سرپا بودم یه نسکافه هم واسه خودم درس کردم و بالاخره تونستم بشینم!آخییییییییش!نسکافه رو جرعه جرعه خوردم و حالشو بردم.شوهری احتمالا امشب شبکاره.ببینم میتونیم با بچه های اینستا یه گپ و گفت خوب داشته باشیم.

یه چیزم راجع به اینستا بگم و برم.همونجوری که لابد در جریانید،آقایون پیج رو بلاک کردم و پیجمون خانمانه شد.واسه اینکه راحت تر بتونیم حرف بزنیم و بحث کنیم.حالا اون وسطا بعضیام بودن که اصلا معلوم نبود اسمشون خانمه یا آقا.عکسی هم تو پروفایلشون نبود.اونا رو هم محض احتیاط بلاک کردم.همینطور اونایی که پیجشون هیچ پستی نداشت و پروفایلشونم بی عکس بود و درواقع فقط یه اسم بودن!

شرمنده ام،ولی میخوام اگه عکسی میذارم یا حرفی میزنیم؛تا حد امکان امن باشه.برام تعداد فالورها اصلا مهم نیس.وگرنه اصلا پیجمو قفل نمیکردم،یا با حساسیت و وسواس اجازه فالو به تعداد خیلی کم نمیدادم.همین که یه تعدادی باشن که راحت بتونیم باهم حرف بزنیم و حس خوبی داشته باشیم،برام کافیه!

حالا اگه اون وسطا کسی اشتباهی بلاک شده،بیاد و خصوصی یا عمومی،هرجور که خودتون راحتید،خودشو معرفی کنه تا اددش کنم.لطفا بهم حق بدید که به یه پیج خالی که هیچ چی نداره و فقط یه اسم خانم داره،نتونم اعتماد کنم.

خلاصه که هرکدوم از خواننده های گلم میخواید اونجا باهم باشیم،لطفا قبلش خودتونو معرفی کنید تا بشناسمتون،بعدش قدمتون رو چشم.

خب دیگه برم و یه کم دراز بکشم.

امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید.

دوستتون دارم و به داشتن دوستای خوبی مثل شما،افتخار میکنم.

مواظب خودتون باشید

بای

پراکنده از هر دری...

دلم یه اتفاق تازه میخواد....

ساشا به طرز عجیبی سراغ پسرخاله اش رو میگیره!قبلنا اینقدر دلتنگی نمیکرد براش!شایدم چون زود زود میدیدش وقتی واسه دلتنگی نمی موند براش!طفلی بچه ها!لعنت به...

من دوتا کشف کردم!یکی دلیل سر دردهای جدیدم که خیلی زیاد شدن،یکی هم دعواها و بی حوصلگیهام با شوهری!در مورد اول ،فکر میکنم این دردهای میگرنم نیس،دردهای سینوزیتمه!میدونید که من از خوش شانسیم هم میگرن دارم هم سینوزیت که بتونم در هرحالی طعم خوش سر درد رو بچشم!!!چون صبحها که میرم باشگاه هوا سرده و باد داره و سرم باد میخوره.ظهرهام که میام چون موهام خیس عرقه،با کمترین بادی امکان سر درد دارم.بنابراین حدسم اینه که سینوزیتمه که عود کرده!

در مورد دوم،حس میکنم من از ساعت هفت،هشت به بعد باتریم خالی میشه و دیگه نمیکشم!یعنی واقعا از اون ساعت به بعد،فقط دلم میخواد یه گوشه لش کنم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه!بنابراین وقتی شوهری میاد،بیخودی پاچه اش رو میگیرم تا بتونم بپرم رو تختم و واسه خودم تنها باشم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه!اینو از اونجایی کشف کردم که تعداد دعواهای اخیرمون در شب خیلی زیادتره.یعنی روزایی که از صبح خونه است،خوش اخلاق تر و با حوصله ترم!

حالا هیچ دلیل علمی وجود نداره که کشفیاتم درس باشه ها!فقط حدس خودمه!

دیروز که یکشنبه بود،کاملا مطمئن بودم که دوشنبه است!!!!برنامه دوشنبه رو هم واسه ساشا گذاشتم!تازه وسط روز یهو فهمیدم که یکشنبه است.ساشا هم وقتی رفتم دنبالش گفت،مامان جون معلومه چت شده!امروز همه کتاب ریاضی و علوم آورده بودن،ولی من نیاورده بودم!بعدم اصلا ورزش نداشتیم که برام گرمکن گذاشته بودی!!!!

تازه امروزم یه مطلب تو اینستا گذاشتم و اعلام فرمودم که فردا چهارشنبه است!!!!حالا نمیشه این هفته رو به خاطر منم شده،یه روز بکشید جلو؟!

ساشا میگه چندتا از بچه های کلاسشون تو حیاط اذیتش میکنن و مثلا هولش میدن و ازین کارا.گفتم باید از خودت دفاع کنی و اجازه ندی کسی اذیتت کنه!از یه طرف دوس دارم برم پوست اونایی که اذیتش میکنن رو بکنم و ادبشون کنم،از طرفی هم نمیخوام ضعیف و وابسته به من بشه و نتونه از خودش دفاع کنه!چقدر سخته بچه آدم بزرگ میشه!آدم بین دفاع از بچه اش و حفظ استقلال اون،سرگردون میمونه!

جدیدا گاهی دوس دارم اینجوری بنویسم.بدون اینکه در قید و بند زمان و مکان و ریز اتفاقات روز باشم.البته یه دلیلشم اینه که به هزار و یک دلیل یه کم سرد شدم از اینجا.شاید واسه همینه که دستم نمیره مرتب بشینم و مو به مو بنویسم!

زندگی زناشویی با همه پستی و بلندیها و اتفاقات گندی که داره،خوبه و من به همه مجردها توصیه میکنم.به نظرم یه جوری وسط راه تکامله.یعنی به هرچی و هرجایی که بخوای برسی،نه تنها مانعت نیس،بلکم کمکتم میکنه!بچه داشتن که اصلا خودش میتونه بخش بزرگی از تکامل باشه.

منشی باشگاهمون امروز سر درد دلش باهام باز شده بود.ببینید چقدر دلش پر بود که حاضر شد با منی که معمولا حرف نمیزنم بشینه و درد دل کنه.درسته که تقریبا از تمرینم افتادم،ولی فهمیدم چقدر ظاهر و باطن آدما باهم فرق داره.چقدر دل یه دختره به ظاهر شاد و شنگول و سر به هوا و بی خیال،میتونه پره درد باشه و چقدر مشکلات بزرگی میتونه تو زندگیش باشه!

امروز از باشگاه که برمیگشتم از ته دل براش دعا کردم.نمیدونم جریان چیه،ولی انگار خدام دیگه زیاد حال و حوصله سر و کله زدن با بنده هاش و مشکلاتشونو نداره و هرکیو یه جوری ول کرده سر زندگیش!

وقتی شوهری پیشم نیست و سرکاره،واسش دلتنگ میشم.حالا اگه شب قبلش باهاش بدخلقی و دعوا کرده باشم که دیگه عذاب وجدانم بهش اضافه میشه.معمولا روزی یه بار تلفنی باهم حرف میزنیم.امروز میگه،فکر کنم اگه من و تو همیشه از هم دور بودیم و فقط ارتباطمون تلفنی بود،اسممون به عنوان عاشق ترین زن و شوهر قرن تو کتابا ثبت میشد!!!

قبلنا اشکم دم مشکم بود و تا تقی به توقی میخورد،میفتادم به گریه.ولی جدیدا خیلی سخت اشکم درمیاد.نمیدونم این خوبه یا بد!

پریروز رفتم فلش خریدم،آقاهه گفت،ما آهنگ نمیریزیم معمولا تو فلش،چون نداریم.مغازه موبایلی بود.گفتش ولی تو لپ تاپ شخصیم یه سری آهنگهایی که دوس دارم رو دارم،اگه بخواید براتون میریزم.چون فلشم رو شوهری گذاشته بود تو سمند،تو پراید موزیک نداشتم گوش کنم.گفتم بریزه.سن آقاهه فکر میکنم بین چهل و پنجاه بود،ولی سلیقه اش کاملا به روز بود.همه آهنگها رو دوس نداشتم،ولی در کل خوب بود!

به نظرم خوبه که آدم با زمونه پیش بره.حالا لازم نیس حتما طبق مد لباس پوشید و آرایش کرد،ولی بالاخره یه سری چیزام هستش که تاریخ انقضا داره دیگه.امروز یه خانمه اومد باشگاه ثبت نام کرد که با دیدن قیافه اش و لباس پوشیدنش،یاد دوران مدرسه ام افتادم.مگه هنوز مانتو اپل دار هستش؟؟؟؟

دلم میخواد مامانم بیاد و یک ماه پیشم بمونه.مادر و دختری تا میتونیم بریم بگردیم و خوش بگذرونیم.اینقدر که نمیاد و اگرم بیاد سالی دو روز میاد،این شده برام یه آرزوی محال!اونوقت خانواده جاریم،هربار میرن خونه دختروشون زیر دو ماه نمی مونن!!!البته اونجوریم فکر کنم ضایع است،ولی خب میشه یه بار اینکارو کرد که!نمیشه؟والله من به ده روزشم قانعم!

راهکاری برای جلوگیری از عصبانیت دارید؟من خیلی زود عصبانی میشم و خیلی سریع واکنش نشون میدم!دلم میخواست میتونستم این حس رو مهار کنم!

ساعت یازده و نیم شد،برم بخوابم.

مهربون بودن،اونجورام که میگن راحت نیس،ولی شما تا میتونید باهم مهربون باشید.

شب خوبی داشته باشید و کلی خوابای رنگی و قشنگ ببینید.

مواظب خودتون باشید

بای

فعالیتهای روز جمعه!

سلام

خوبید؟

روز جمعه است و میخوام تا غروب نشده و بی حوصلگی عصر جمعه سراغم نیومده،براتون پست جدید بذارم.

فکر کنم چهارشنبه پست گذاشته بودم.البته سه شنبه شب بود.

چهارشنبه صبح ساعت هفت و نیم بیدار شدم.ساشا هم بعده من بیدار شد.واسه صبحونه بهش کره و عسل دادم خورد و ویتامین سی هم دادم خورد.خودمم حاضر شدم و رفتم پیاده روی.معلم مهد ساشا رو دیدم.البته معمولا پیاده روی که میرم میبینمش.ولی در حد سلاملیک حرف میزنم و میگذرم.راستش من خیلی تو پیاده روی هام یا باشگاه،با کسی حرف نمیزنم!دختر تخس و لوس که میگن،منما!واسه همینه که میگم اکثرا تو برخوردای اول یا اونایی که آشنایی نزدیکی باهام ندارن،ازم خوششون نمیاد و همگی متفق القولن که آدم فوق العاده مغروریم و هیچکیو تحویل نمیگیرم!!!البته حالا اونجوری نیس که اونایی که از نزدیک میشناسنم،همه عاشقم باشنا،ولی خب فکر کنم واسه غریبه تر ها غیرقابل تحمل ترم!در کل چون دوس ندارم با هرکسی صمیمی بشم و ارتباط نزدیک برقرار کنم،معمولا تو ارتباطاتم با آدمهای اطراف،فاصله مو حفظ میکنم!بعدم،مگه مغرور بودن بده؟خودخواهی بده.غرور خوبه به نظرم!بگذریم....

داشتم میگفتم که معلمشونو دیدم که تنها بود.چون اکثرا با چند نفر پیاده روی میکنه.کلا خیلی گرمه و سریع با همه دوست میشه!برعکس من!!!خیلیم خوش خنده است.یه دخترم داره یک سال از ساشا بزرگتر.مثل همیشه حال و احوال کردیم و گذشتم.تو گوشم هدفون بود و داشتم سمینار موفقیت دکتر هولاکویی رو گوش میکردم و هوام که سررررد بود،تند تند راه میرفتم!یه کم که رفتم،دیدم صدام میکنه.وایسادم،رسید بهم و گفتش باهم راه بریم.تنهایی حوصله ام سر میره!!!!!هیچی دیگه،فهمیدم پیاده روی اون روزم،به فنا رفته!سخنرانی رو قطع کردم و جای پیاده روی،نیم ساعتی حرف زدیم!بعدم رفتش و منم رفتم باشگاه!تمرینامو انجام دادم و اومدم خونه.چهارشنبه ها خوشحالم.کلا چهارشنبه ها رو دوس دارم خیلی!همیشه همینجوری بوده برام.حالا از اول مهر بیشترم دوسش دارم.چون دو روز بعدش ساشا تعطیله و من کارام خیلی کمتره!

ناهار درس کردم و خوردیم و ساشا رو بردم مدرسه و خودم اومدم خونه.یادم نیس بعدازظهر چیکار کردم،غروبش حاصر شدم رفتم که برم دنبال ساشا.در کوچه رو که باز کردم دیدم یه آقایی جلوی دره و میخواد زنگ خونه رو بزنه.منو که دید،گفتش خانم شما نمیدونید این پراید مال کیه؟دیدم مال منه.گفتم مال منه.چطور؟گفت،خانم آخه اینجا جای پارک کردنه؟یه ساعته میخوامماشینمو ببرم تو پارکینگ نمیتونم!چرا رو پل ما ماشینتونو پارک کردید!گفتم من جلو در خونه خودم پارک کردم.بعد رفتم جلو دیدم،ااااااا ماشین به صورت اریب کاملا روی پل همسایه است!!!تمام وسایل جلوی شیشه و داشپورت ماشینم ریخته زیر صندلیش!!!ولی در ماشین قفل بود.عجیب بود!!!گفتم یعنی چی؟کی ماشین منو آورده اینجا!هیچی دیگه با همون گیجی سوار شدم و ماشینو مرتب کردم و رفتم دنبال ساشا.تو راهم به شوهری زنگ زدم و گفتم که چی شده.اونم مثل من نمیدونست که چی شده و چرا باید یکی ماشینو هل بده جلو!البته سپر سمت راستش کج شده بود.

ساشا رو گرفتم و اومدیم خونه.مدیر ساختمون و نوه اش داشتن میرفتن جلوی در که دوچرخه سواری بکنه.ساشا گفت،مام بریم.گفتم من خسته ام ولش کن.مدیر گفتش،بذار بیاد،من حواسم بهشون هست.گفتم پس ده دقیقه یه ربع بیشتر نمونه و بیاد بالا.اومدم بالا و لباسامو عوض کردم دیدم در میزنن.همسایه طبقه بالاییمون بود.گفتش امروز بعدازظهر من از پنجره دیدم یه ماشین که یه پسره پشت فرمونش بود،با سرعت اومد و مدام مارپیچ میرفت.اینجام که رسید خورد به ماشین شما و چراغ مراغ خودش شکست و ماشین شمام رفت تا جلو خونه همسایه!!!!بعدم گازشو گرفت رفت!!!مردم دیوانه ان به خدا!آخه سر ظهر تو کوچه خلوت،خو درس رانندگی کن مرتیکه!حالا شانس آوردیم کجکی رفت رو پل همسایه و متوقف شد.چون کوچه ما تا حدودی سرپایینی داره.اگه مستقیم میرفت،امکان داشت بره وسط خیابون!خداروشکر که اتفاق بدی نیفتاد!هیچی دیگه ازش تشکر کردم و از آیفون ساشا رو صدا کردم بیاد بالا.واسه خودمونم دسر شکلاتی درس کردم و گذاشتم سرد بشه.

ساشا اومد و دست و روشو شست و لباساشو عوض کرد.دسرمونو خوردیم.واسه شام کشک بادمجون درس کردم و کوکو سیب زمینی!

شوهری اومد،شام خوردیم.کوکو زیاد بود،گفت بذار من ببرم صبحونه بخورم.براش تو ظرف گذاشتم و گذاشتم تو یخچال.

بعدم نشستیم فیلم دیدیم و حرف زدیم و میوه خوردیم و لالا....

پنجشنبه ساعت هشت رفتم پیاده روی و بعدم باشگاه.بعداز باشگاه رفتم واسه ساشا قمقمه خریدم و اومدم خونه.واسه ناهار عدس پلو درس کردم.ناهارمونو خوردیم و دوش گرفتم.ساشا خوابید.کوچه بی نام رو گذاشتم و دوباره دیدم.وسطاش بودم که در زدن.اومده بودن واسه سرشماری.گفتم ثبت نام کردیم قبلا.گفت پس کد آماریتونو بدید.دادم و دختره زد تو تبلتش ولی گفت نامعتبره!گفت از صبح بیشتر از نصف کدهایی که میزنم میگه نامعتبره و مجبوریم دوباره ثبت نام کنیم!!!اینم از پیشرفتمون که مدام تبلیغ میکنیم برید از خدمات الکترونیکی استفاده کنید و ثبت نام اینترنتی کنید!شما اول سامانه تونو درس کنید،بعد روزی شونصد بار از مردم تقاضای همکاری کنید!دیوار مردم همیشه کوتاهه!!!

خلاصه باز مدارک آوردیم و دوساعت اطلاعات وارد کرد و ثبت نام شدیم به سلامتی!

ساشا هم بیدار شد.شوهری اومد و سنگک خریده بود.گفت تا داغه بیا عصرونه بخوریم.عصرونه مورد علاقه شوهری،نون و پنیر و خیار و گوجه است!آوردم و یه کمم خودم خوردم و جمع کردیم و رفتیم بیرون .اول رفتیم واسه من یه جین خریدیم.چه خوبه که آدم سایزش کوچیک بشه!آدم که سایزش بزرگه تا وارد مغازه میشه باید بگه ببخشید،سایز بزرگم دارید؟یا مغازه دار تا آدمو میبینه میگه،ببخشید سایز بزرگ نداریم!اییییییییش

ولی کیف داره که یه شلوار سایز متوسط بپوشی و ببینی بازم برات بزرگه و بدی به شوهرت و بگی لطفا سایز کوچیک ترشو بیار!!!خخخخخخخ

کوچیکه،ولی واقعا کیف داره!

بعدش رفتیم هایپر کلی خرید کردیم.چقدر حال میده خرید کردن!بعدم خریدای تره باری رو کردیم و رفتیم دوتا تیشرت یکی بیرونی و یکی هم خونگی واسه ساشا خریدیم و شوهری هم یه ادوکلن و یه اسپری واسه خودش خرید!بعدم ساشا رو بردیم پارک بازی کرد و اومدیم خونه.

واسه شامم ژامبون و باگت و خیارشور گرفتیم و ساندویچ ژامبون خوردیم با دلستر لیمو که مورد علاقه پدر و پسره!بعده شام حرف زدیم و فیلم دیدیم و لالا...

برادرشوهرمم پریروز عمل کرد و خوبه خداروشکر.البته هنوز مرخص نشده.

امروز صبح تا ساعت هشت و نیم خوابیدم!بعدش بیدار شدم و نیمرو درس کردم واسه صبحونه خوردیم.بعدش چون برنامه ریزی کرده بودیم امروز به یه سری کارای عقب افتاده برسیم،رفتیم سر کارامون!اول با شوهری رفتیمتو اتاق خواب و جای تخت رو عوض کردیم تا بتونیم بخاری بذاریم.بعدش من رفتم آشپزخونه و تمام ظرفهای حبوبات و چای و شکر و وسایل صبحونه و خلاصه هررررررررچی ظرف دم دست بود رو جمع کردم و ریختم تو تمیزکننده و گذاشتم بمونه.بقیه ظرفها که چربی نداشت رو همونجوری شستم و خشک کردم.بعدم سینک و گاز و لباسشویی رو حسااااابی برق انداختم و رفتم سراغ بقیه ظرفها.شوهری هم کل شومینه رو خالی کرد و حساااااااااابی توشو تمیز کرد.کلا سنگهاشو عوض کرد و بقیه سنگهاشو هم برد توی حموم و شستشون و خلاصه شومینه رو راه انداخت!بخاری که تو تراس بود و کلی خاک گرفته بود رو هم شست و تمیز کرد و اونم گذاشت سرجاش.منم بقیه ظرفها و وسایلو شستم و خشک کردم.بعدش شوهری خونه رو جاروبرقی کشید.واسه ناهار برنج گذاشتم.زیر سینک ظرفشوییمون چندوقت بود آب میداد.شوهری رفت و وسایل گرفت و کلا اون بند و بساطش رو عوض کرد و نو شد.گفته بودم دوش حمومو میخواستیم عوض کنیم،اون موقع که رفتیم سرویس حموم جدید خریدیم،ولی نداشت.دیگه شوهری که رفت وسایل ظرفشویی رو بخره،دوشم خرید!ظرفشویی رو که ردیف کرد رفت دوشو وصل کنه که یه وسیله اش کم بود.گفتش غروب میرم میگیرم و وصل میکنم!

ناهار املت ربی درس کردم با تن ماهی و کته.خوردیم و جمع کردم و ظرفها رو شستم و سرامیکها رو هم طی کشیدمو اومدم رو تخت ولو شدم!شوهری و ساشا هم کنار شومینه دراز کشیدن.ساشا خوابید و شوهری هم مثلا میخواست بخوابه،ولی همچنان بیداره و داره فیلم میبینه!

هوس حلواکردم!میخوام حلوای شیر درس کنم واسه اولین بار!

خوابم که نمیبره،حالا که پستمم نوشتم،برم یه چی درس کنم بخوریم!

امیدوارم روز جمعه خوبی داشته باشید.

مواظب خودتون باشید.

یادتون نره که دوستتون دارم

بای

درهم برهم و پراکنده!

سلام

خوبید؟

دلم میخواد بنویسم،ولی هیچ حرف خاصی ندارم....

همچنان مریضم!ساشا هم ازم گرفت،ولی فعلا خفیفه.بستمش به شربت عسل و لیمو ترش و دمنوش آویشن و بخور اکالیپتوس!!!!

حالا ببینم اینا میتونن اینقدر موثر باشن که دست به دامن داروهای شیمیایی نشیم!

هوا چرا اینقدر سرده؟اصلا انگار کنترلشو از دست داده!وقتی گرم میشه،میشه تابستون،وقتیم سرد میشه،زمستون میشه!!!انگار پاییزی کردن و بهاری بودن رو یادش رفته!

منم که هر روز با پیاده روی شروع میکنم.البته امروز اینقدر سرد بود که یه ربع بیشتر پیاده روی نکردم!بعدشم که میرم باشگاه و میام خونه و بدو بدو دوش میگیرم و بازم بدو بدو ناهار درس میکنم و به حرفهای ساشا گوش میدم که از صبح چیکارا کرده و یه کمم من براش حرف میزنم و بعدش مشقهایی که نوشته رو نشونم میده و منم ناهارشو میدم میخوره!

ساشا از وقتی شروع کرد به غذا خوردن،ماست نمیخورد!حالا چند روزه که با هزارجور کلک و ترفند،همراه ناهارش یه قاشقم ماست میخوره!البته قبلنام مریض که بود مثلا به اصرار بهش کته ماست میدادم،ولی دوس داشتم خودش بخوره که فعلا دو سه روزی هست که میخوره.

شوهری امشب شبکاره و ساشا طبق معمول ساعت هشت و نیم خوابید و من رو تخت دو ساعته ولو شدم،ولی همچنان بیدارم.البته یه ساعت پیش داشتم میخوابیدما،ولی شوهری زنگ زد و چون خوب آنتن نمیداد،قطع شد.حالا چندبار بعدش زنگ زدم جواب نمیده!

دیروز جلسه اولیا مربیان بود نرفتم.آخه گفته بودن میخوان افراد جدید انتخاب کنن،منم که نمیخواستم انتخاب بشم!اینقدر خودم درگیر زندگیم هستم که همینجوریشم وقت کم میارم،چه برسه به اینکه یه مسوولیت جدیدم قبول کنم.البته میخواستم برم،ولی یادم نیس چی شد که نرفتم!

الان شوهری زنگ زد.گوشیشو تو دفتر جا گذاشته بود.

نمیدونم امشب شب خاصیه،یا هنوز ادامه عزاداریای محرمه که داره صداش میاد!

دو روزه به توصیه یکی از دوستای باشگاهیم دارم تخم کتان میخورم!!!شبا دمنوششو درس میکنم تو فلاسک و صبح ناشتا به جای قهوه میخورم.بقیه اش رو هم وسط روز قبل از غذا میخورم.گاهی هم همراه غذا،میجوم.مزه تخمه میده!میگن علاوه بر اینکه منبع غنی از امگا3 و امگا6 هستش،اثر زیادی تو چربی سوزی داره!مخصوصا چربی شکمی!بخوریم ببینیم راس میگن؟!

اینکه ساشا شبا زود میخوابه،خوبه واسه خودش.چون صبحها زود و سرحال بیدار میشه.ولی واسه من اصلا خوب نیس.وقتی خوابه،انگار دنیا خوابیده!مخصوصا شبایی که مثل امشب تنهام.میدونستم اگه بگم دیرتر بخواب،از خداشم هست،ولی نمیخوام بدعادتش کنم.حالا که اینجوری عادت کرده،خرابش نکنم.

تا میام از یه موضوع حرف بزنم،ذهنم میره سمت یه موضوع دیگه و کلا رشته حرفم از دستم در میره!ذهن سرکشم،امشب اصلا آروم و قرار نداره.

داداش کوچیکه داره ازم در مورد رژیم غذایی سوال میکنه و یه خط اینجا مینویسم و یه خط جواب اونو میدم!تازه با زن داداشمم دارم تو تلگرام چت میکنم!نی نی دندون درآورده!!!هه هه 

دلم میخواست یکی یا حتی دوتا بچه دیگه داشتم.

البته فقط دلم میخواست.یعنی تو واقعیت و تو موقعیت فعلی،نمیخوام.فکر میکنم ساشا داره زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم بزرگ میشه!چقدر بده که بچه ها اینقدر زود بزرگ میشن.....

یه دوستی دارم که چندسال پیش با یه مرد متاهل دوست شد.دوست خودم هم تحصیلکرده بود هم خوشگل هم مجرد هم شغل خیلی خوبی داشت.آقاهه هم تحصیلات عالیه داشت و پولدار و شغل عالی.همسرش هم استاد دانشگاه و خوشگل.یه دختر نه ساله هم داشتن.ظاهرا آقاهه با خانمش مشکل داشته،البته دوستم میگفت.حالا مشکلات بیشتر شده بود،یا عشق و علاقه با دوستم کم طاقتش کرده بود،هرچی که بود،همسرش رو طلاق میده و با دوست من ازدواج میکنه.البته خانمش خیلی تلاش کرد که جدا نشه.حتی پیش خانواده دوستم رفت و تهدید کرد و آقاهه رو تهدید کرد ولی نشد!بعدم خب تا تونست از نظر مالی گوش آقاهه رو برید واسه طلاق.حضانت بچه رو هم که اصلا آقاهه و خانمه سرش مشکلی نداشتن چون هر دو میخواستن بچه پیش مادرش باشه.خلاصه آقاهه و دوستم ازدواج کردن.خب من قبل از ازدواجشون خیلی زیاد با دوستم درگیری و بحث و دعوا داشتیم.چون سخت مخالف ارتباطش با مرد زن دار بودم.ولی خب ازدواج کردن و هرکی شنید،گفت یه جا چوبشو میخورن و این زندگی که رو ویرونه زندگی کس دیگه ساخته شده باشه،دووم نداره و ازین حرفها!ولی یه چیزی رو بهتون میگم،از من قبول کنید!این حرفها رو فقط آدمها تو شرایطی که هیچ کاری ازشون برنمیاد،میزنن تا دلشون خنک بشه!میخوان بگن اگه ما الان داریم زجر میکشیم،اینی که آزارمون داده هم به جزاش میرسه و زجرشو خواهد کشید.اینجوری آرومتر میشن و تحمل اون سختی براشون راحت تر میشه.اصلا واسه این موضوع نمیگما.میتونم تا صبح براتون مثال بزنم از آدمهایی که بدی کردن و نه تنها جزاشو ندیدن،بلکم بسیاااااار چیزای خوب نصیبشون شد.از اونایی نمیگم که از بیرون زندگیاشونو میبینم،از کسایی میگم که از دردن و واقعیت زندگیشون خبر دارم!البته در اینجور مواقع،ماها که کم نمیاریم!میگیم،نگاه نکن الان خوشن،اون دنیا تقاص کاراشونو پس میدن!!!!

بگذریم!داشتم میگفتم،باهم ازدواج کردن و آقاهه از هر نظر مرد فوق العاده ایه!از هر نظر که بخواید حساب کنید.و سخت عاشق!زندگیشون بعداز پنج شش سالی که ازش میگذره یکی از بهتزین زندگیایی که من تا حالا دیدم.یعنی به جرات میتونم بگم یکی از خوشبخت ترین زوجهایی هستن که تا حالا دیدم.نمیدونم خانم آقاهه چیکار میکنه یا بچه اش چطوره.ولی اینایی که من دیدم،هیچ ربطی به ضرب المثل؛از هر دست بدی از همون دست میگیری!؛ندارن!

منولی با وجود ارتباط خوبی که مجددا با دوستم پیدا کردم و ارتباطمون حالا دیگه سالهاست خانوادگیه،هنوز ته دلم ازش دلخورم!نمیدونم چرا،ولی دلخورم!

پست بی سر و ته و مزخرفی شد،میدونم.شما به بزرگی خودتون ببخشید.هرلحظه هرچی به ذهنم رسید رو نوشتم.تازه بازم میتونم ساعتها بدون خستگی بنویسم،ولی دارم رعایت شما رو میکنم و ادامه اش نمیدم.

نمیدونم چه جوریه،ولی بعضیاتونو با وجود اینکه نه دیدم و نه میشناسم،ولی خیلی دوست دارم.جدی میگم!

بچه هایی که وبلاگاتونو آپ نمیکنید،بجنبید دیگه!تنبلی بسه!چهارتا خط بنویسید،دلمون واشه!یعنی چی آخه همه رفتید دنبال زندگیتون و وبلاگاتون داره خاک میخوره!

دعا کنید زودتر خوب شم.چشام دراومد بس که اشک ریختم!

برم بخوابم که چشام داره قیلی ویلی میره.

مواظب خودتون باشید.

واسه انجام هرکاری،نه به خدا نه به بنده خدا کاری نداشته باشید،قبل از هر چیزی به وجدان خودتون رجوع کنید.

دوستتون دارم و همیشه تو دعاهام جای بزرگی دارید.

شبتون بخیر...بای

تعطیلات و نذری پزون و نذری خرون!

سلام

خوبید؟

من که سرماخوردم وحشتناک!!!!دارم می میرم!

بذارید بدون مقدمه بنویسم تا چپه نشدم!

دوشنبه شوهری نرفت سرکار چون یه کار بانکی داشت که حتما باید انجام میشد.منم ساشا رو بردم مدرسه و رفتم باشگاه.تمرینامو کردم و ازون طرفم رفتم آموزشگاه زبان ساشا و یه کم با مدیرشون صحبت کردم و اومدم خونه.شوهری گفتش من کارم نصفه کاره مونده،میام دنبالت باهم بریم دنبال ساشا و ازون طرفم بریم خریدی چیزی دارید انجام بدید تا بعدازظهر بریم شمال.میخواستم واسه ساشا دو دست لباس خونگی گرم بخرم و واسه خودمم لباس زیز!

رفتیم دنبال ساشا و بعدم رفتیم بانک که تا کار شوهری تموم بشه،ساعت دو شد!!!دیگه همه جا بسته بود و مام خسته بودیم.اومدیم خونه و من و ساشا رفتیم حموم و شوهری هم ماشینو برد کارواش.وسایلو جمع کردم و ساعت سه راه افتادیم.شوهری که بانک بود،خوراکی خریدم و خوردیم.واسه همین گشنه مون نبود.نزدیک دماوند خیلی ترافیک بود و یکی دو ساعت معطل شدیم.غروب ساعت پنج رفتیم فیروزکوه،اکبرجوجه خوردیم و دوباره راه افتادیم.خیلی ترافیک بود.کلا تا دو روز تعطیل میشه،همه میرن شمال!باباجان خب یه تعطیلی هم برید یه شهر دیگه!والله...

اون شب دخترخاله ام نذری میداد و مامانم اینا همه اونجا بودن.دخترخاله ام خیلی اصرار کرد که بریم اونجا،ولی گفتم خسته ایم و میریم خونه مامان اینا .مامانمم گفت پس دارید میرید منم ببرید خونه.هرچی گفتم تو بمون بعدا بیا،قبول نکرد.خلاصه سوارش کردیم و رفتیم خونه.دخترخاله ام واسه مام غذا داده بود که جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.اولین نذری محرم امسال رو خوردیم.خداییش غذای نذری یه مزه دیگه میده!این چه موج مسخره ایه که راه افتاده که همه چیو زیر سوال میبرن و مدام میگن به جای غذا اینو بدین و اون کارو بکنید و چرا غذا میدید و ازین حرفها؟!خب از اول محرم بوده و ده شب عزاداری و هئیت هاش و غذا دادنش دیگه!البته منم با افراطی گریا ودنمایشهایی که میشه مخالفم.مثلا کل محرم رو شام میدن.یا بعضی جاها،کل محرم و صفر!یا چیزای دیگه ای که دسته رویا رو تبدیل به کارناوال کرده!ولی بقیه چیزاش که از اولم بوده و اصلا محرم با اوناست که محرمه،بذارید بمونه سر جاش!چیکار دارید آخه!حالا یه عده هم اینجوری حال میکنن!!والله...

خلاصه که اون شب زود خوابیدیم چون خیلی خسته بودیم،مخصوصا شوهری.سه شنبه که تاسوعا بود،من نذری داشتم.صبح زود با شوهری بیدار شدیم و رفتیم برنج و گوشت خریدیم و اومدیم.مامانم بقیه خریدا رو بهش لیست داده بودم و انجام داده بود.برنج رو مامانم خیس کرد و منم خورشت رو بار گذاشتم.داداش بزرگمم ظهر اومد اونجا و با نی نی حسابی سرگرم شدیم.خورشت تا غروب حاضر شد و برنجم درست کردیم و دیگه ساعت شیش این حدودا تو ظرفها کشیدیم و من و شوهری بردیم و پخش کردیم.ایشالله قبول باشه.موقع درست کردن قیمه،همه تونو یاد کردم.همه اونایی که گفته بودید مشکل دارید و گرفتارید رو تا جایی که یادم بود اسم بردم و دعا کردم مشکلتون حل بشه.حالا نه اینکه من بنده خوب خدا باشم و دعاهام گیرا باشه،ولی خب همینقدر از دستم بر میومد و انجامش دادم.

شب با مامان و بابا و زن داداشم رفتیم هیئت!شوهری هم با داداشش رفت.زن عمو کوچیکمم بود.اونام همون روز رسیده بودن.دیگه نشستیم و حرف زدیم و زیارت عاشورا هم خوندیم.بعدشم شام خوردیم و اومدیم بیرون یه کم زنجیرزنی دیدیم و اومدیم خونه.

خواهرم اینام اون شب از تهران رسیده بودن.صبح عاشورا یه دعوای وحشتناک با خواهرم کردیم!!!!!هیچ توضیحی راجع بهش نمیدم و شمام لطفا هیچ کامنتی دراین مورد نذارید چون جواب نمیدم!میخواستم جمع کنم بیام تهران که مامانم اینا نذاشتن.حالم خوب نبود و زودتر با شوهری زدیم بیرون و رفتیم عزاداری نگاه کردیم.دوتا از خاله هامم بهم زنگ زدن و باهامون اومدن.مامانمم اومد.واسه ظهر رفتیم هئیت و نزدیک ظهر خواهرم و زن داداشمم اومدن.حرف نزدیم باهم.امیدوارم همیشه خودش و شوهرش و پسرش زنده و سالم باشن و هیچ مشکلی نداشته باشن،ولی من دیگه قیدشو زدم!وقتی ارتباط با آدمی اینقدر باعث آزار هر دو طرف میشه،چرا باید اصرار به حفظ این رابطه خراب داشت؟!البته ما معمولا باهم خیلی خوبیم،ولی همیشه تو جمعهای خاتوادگی بینمون تنش به وجود میاد!به هرحال این رابطه مریض و خراب رو کات کردم.بگذریم...

بعدازظهر اومدیم خونه و یه کم استراحت کردیم.عمه ام زنگ زد که بریم اونجا چون نذری میداد.نمیخواستم برم حوصله نداشتم.ولی زن داداشم گفت اگه تو نیای،منم نمیرم.دیدم دلش میخواد بره،با مامانم و زن داداشم و بابام رفتیم.خواهرمم سر درد داشت و نیومد.مردهام که خونه موندن.رفتیم اونجا و همه فامیلا بودن و شام خوردیم و بعدشم اومدیم خونه.

پنجشنبه از صبح خواهرم اینا رفتن خونه داداش بزرگم.مامان واسه ناهار قورمه سبزی درس کرده بود،خوردیم و خوابیدیم.بعدازظهر با شوهری رفتیم قنادی و شیرینی خامه ای خریدیم و اومدیم با چایی خوردیم.بعدش شوهری گفت بیا بریم جاده کناره دور بزنیم و خرید کنیم.جاده کناره،سمت بابلسر یه سری فروشگاهها و مراکز خرید خیلی خوب داره که تو تعطیبات خیلی شلوغ میشه چون مسافرها همه از اونجا خرید میکنن.البته معمولا قیمتهاش گرونه،ولی جنسهاشون خوبه.یه سری هم مارکن که خیلی خوبن.

رفتیم و دور زدیم.داداش وسطیم وسطاش بهم زنگ زد که انگار خواهرم و داداش بزرگمم اوندن اون سمت!!!تو یکی از فروشگاهها دیدمشون.با داداشم و زن داداشم حرف زدیم و بعدم رفتیم دنبال خریدامون.یه سری وسیله آشپزخونه فانتزی خریدم و یه پالتو خیلی خوشگل واسه خودم و یه پانچو واسه مامانم و یه کاپشن خیلی خوب واسه ساشا و یه شلوار کتان و دوتا پیراهنم واسه شوهری!یک و نیم خرج شد!البته خب همه شون واجب بودن و باید میخریدیم.

بعدش اومدیم خونه.داداشم اینام رسیده بودن.زیاد خرید نکرده بودن.شام خوردیم و تا دو سه نشستیم و بعدم خوابیدیم.

جمعه صبح خواهرم اینا حرکت کردن سمت تهران.ما گفتیم که غروب حرکت کنیم شاید ترافیک سبکتر بشه.مامانم واسه ناهار ته چین گردن گذاشت.نزدیک ظهر خواهرم اینا زنگ زدن که ما داریم برمیگردیم!!!!ظاهرا ترافیک خیلی سنگین بوده و نتونسته بودن برن.برگشتن و ناهار خوردیم.بعدازظهر داشتیم چایی و شیرینی میخوردیم که دخترخاله ام که همسایه مادرشوهرمه زنگ زد که برادرشوهر کوچیکه تصادف کرده!!!شوهری سریع رفت و پشت سرشم من و بابام و بعدم داداشم و دامادم!به شوهری زنگ زدیم گفتش آوردیمش بیمارستان.رفتیم اونجا.خدا بهش رحم کرده.خیلی درد داشت و ناله میکرد.دو ساعت طول کشید تا جواب عکس و آزمایشهاش اومد.خداروشکر آسیب جدی ندیده بود.یه کتفش شکسته و یکی از پاهاشم رانش شکسته.دیگه منتقلش که کردن تو بخش،ما اومدیم خونه.حالم خوب نبود.هوای بیمارستان حالمو بد میکنه.شوهری هم طفلی تا شب بیمارستان بود.ظاهرا همه خانواده و فامیلاشونم رفته بودن بیمارستان!

شب شام خوردیم و شوهری بازم یه سر رفت بیمارستان و آخرشب اومد.

شنبه ساعت چهار صبح بلند شدیم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم.خواهرم اینام قبل از ما حرکت کرده بودن!من و ساشا که یه سره خواب بودیم.ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه.تو تهران خیلی به ترافیک خوردیم،وگرنه جاده خلوت بود و باید خیلی زود میرسیدیم.

اومدیم خونه و وسایلا رو آوردیم بالا.شوهری جایی کار اداری داشت باید میرفت.گفت یه نیم ساعت بخوابم بعد بیدارم کن برم.گفتم باشه.تا بخوابه،لباسها رو ریختم لباسشویی و یه گردگیری سطحی کردم و چون دیشب خونه مامان اینا حموم رفته بودیم،دیگه نرفتم.چایی هم درست کردم.شوهری رو نیم ساعته بیدار نکردم و گفتم خسته است بذار بخوابه.ساعت ده و نیم صداش کردم و اومد چایی خوردیم و رفت.واسه ناهار کته گذاشتم با تن ماهی خوردیم.ساشا رو بردم مدرسه و اومدم خونه.چشمام از خواب داشت میرفت.شوهری اومد،گفتم من هلاک خوابم.گفت برو بخواب،من خودم ناهارمو میخورم.رفتم خوابیدم و به محض رسیدن به تخت بی هوش شدم!

ساعت یه ربع به پنج شوهری بیدارم کرد و حاضر شدیم و رفتیم دنبال ساشا.ازونطرفم خریدای تره باری و فروشگاهی رو کردیم و اومدیم خونه.وسایلا رو آوردیم بالا و جابه جا کردم.واسه شام پاستا درس کردم.ساشا که زود شامشو خورد و خوابید.من و شوهری دیرتر خوردیم و فیلم دیدیم و ساعت ده خوابیدیم.

امروز صبح ساعت هفت بیدار شدم.البته دیشب صدبار بیدارشدم و خوابیدم.حالم خوب نبود.سرم سنگین بود و آبریزش داشتم!صبح دوتا قرص خوردم و صبحونه ساشا رو دادم و حسابی خودمو پیچوندم و رفتم نیم ساعتی پیاده روی کردم و رفتم باشگاه.شهریه ماه جدیدو دادم و تمرینامو انجام دادم.ساعت یه ربع به یازده اومدم خونه.یه پیمونه کته گذاشتم و عدس پلو درس کردم.ناهار ساشا رو دادم و خودمم قبلش رفتم دوش گرفتم.بعدش لباساشو که دیروز شسته بودم رو اتو کردم و معلمشون گفته بود یه چیزایی آماده کنیم چون جشن دارن.اونا رو حاضر کردم و بردمش مدرسه و اومدم خونه!

الانم که با حالی نزار در خدمتتونم.حالا خودم هیچی،میترسم ساشا ازم بگیره و مریض بشه.آخه خیلی بد مریضه و چند روز کامل می افته بچه ام!خدا کنه نگیره ازم.

شماهام تو این هوای نه چندان سرد،ولی پر از ویروس،مواظب خودتون باشید تا مریض نشید.

دوستتون دارم و براتون کلی آرزوهای خوب خوب دارم.

فعلا بای