سلام به عزیزای دل خواهر!!!!
خوبید؟خوش میگذره؟روزگار به کامه؟ایشالله که همه چی خوب باشه و لباتون خندون باشه...
دیروز که میشد,دو شنبه,صبح ساشا رو بردم کلاس زبان.بعد زنگ زدم پیش دبستاتیشون که ببینم اگه لباساشون آماده است,برم بگیرم.ولی گفتن هفته بعد.منم همونجا نشستم و پست اون روز رو همونجا نوشتم!!!به این میگن,استفاده بهینه از زمان!
خلاصه تا پستم تموم شد و ارسال کردم,کلاس ساشا هم تموم شد.اومدیم خونه و چون ساشا صبحونه نخورده بود,کیک دیشب رو آوردم,خوردش و خودمم یه برش با چای خوردم.بعدش پاشدم غذا رو آماده کردم و خوردیم و جمع کردم و ساشا تا بخوابه ساعت چهار شد!!!
با یکی از دوستان چت کردیم و بحثای خوبی پیش اومد.
بعدش یه کم اتاق رو جمع و جور کردم و دیدم ساشا انگار قصد بیدار شدن نداره.گفتم,اینجوری بخوابه,شب زا به را میشه و نمیتونه بخوابه.رفتم بغلش دراز کشیدم و هی بوسش کردم و موهاشو ناز کردم و یواش یواش صداش کردم.هیچوقت نمیتونم بچه رو با عجله و با صدای بلند از خواب بیدار کنم,حتی روزایی که صبح دیرمون شده و کلاس داره.خلاصه هی چشماشو باز میکرد و یه لبخندی تحویلم میداد و بازم میخوابید!مست خواب بود.ولی میدونستم,بیدارش نکنم,شب اذیت میشه.بالاخره ساعت هفت,از تختش دل کند و بلند شد.حاضر شدیم رفتیم بیرون قدم زدیم و برگشتنی هم خرید کردیم و اومدیم خونه.
واسه شام پیراشکی درس کردم.شوهری اومد.کمرش خیلی درد میکرد.پارسالم یه مدت کمر دردش عود کرده بود و رفت دکتر و گفتش,تنگی کانال نخاعیه!اون موقع با استخر رفتن خوب شد.زیادم شدید نبود.حالا چند روزه که بازم شروع شده و ایندفعه شدیدتره.اینقدرم این شوهری تو دکتر اومدن تنبله که حد نداره!!!یعنی باید درد امونش رو ببره و هیچ راهی نداشته باشه,تا پاشه بیاد بیاد دکتر!!الانم چند روزه که هر کاری میکنم نمیاد بریم و هی امروز و فردا میکنه!شب حالش خوب نبود و کلافه بود.یه کم ماساژش دادم.میگه,هفته بعد میرم دکتر!!!بعضی وقتا این مردها از بچه هم بچه تر میشن....
راستی,امروز که تو تلگرام با دختر دایی شوهری حرف میزدم,گفتش دوتا خواهر شوهرام,آخر هفته دارن میان تهران!!!!
تموم نقشه هام نقش برآب داره میشه!خخخخ
شب شوهری که کمرش درد میکرد,منم خسته بودم,زود رفتیم تو اتاق تا بخوابیم.ساشا هم رفت تو اتاق خودش که بخوابه.شوهری گفت,من تنهایی نمیرم شمال!!!تو که خونه کاری نداری,بیا باهم بریم!گفتم,من حوصله جر و بحثهای خونه باباتو ندارم.واسه چی آرامشمو ول کنم و بیام اونجا حرص بخورم؟!گفتش,نه بابا,اصلأ تو نمیخواد بیای اونجا.تو خونه بابات اینا باش,من خودم میرم حرف میزنم.بعدشم گفت,اگه نیای,منم نمیرم.نمیتونم اینهمه راه رو تنهایی برم...
یاد حرف دختر داییش افتادم که خواهرشوهرام دارن میان تهران و گفتم,باشه بریم!!!ببینید چه اوضاعی شده که ما برنامه هامونو با خواهر شوهرام تنظیم میکنیم!!!یعنی عملأ داریم ازشون فرار میکنیم!!!البته شوهری خبر نداره و همه اینا زیر سر منه موذیه!!!
دیگه یه کم با شوهری عشقولانه بودیم و بعدشم شوهری خوابید و من رفتم به ساشا سر بزنم,دیدم بیداره.نشستم پیششو هزار تا قصه گفتم و لالایی خوندم تا بالاخره ساعت یک و نیم خوابید.دیگه چشمام باز نمیشد,اومدم و خوابیدم.
امروز صبح ساعت نه بیدار شدم.چند شبه دارم خوابای بد میبینم.نمیدونم چه جوریه,ولی اکثر خوابای من تعبیر میشه.واسه همین هروقت خواب بد میبینم,استرس میگیرم که نکنه میخواد اتفاق بدی بیفته.صدقه دادم و از خدا خواستم اتفاق بدی واسه هیچکی نیفته.بعدشم ساشا بیدار شد,گفت,نون و عسل خالی میخوام!!!بهش نون و عسل دادم و یه لیوان شیرم با زحمت دادم خورد.بعد دیدم یه لک روی سرامیکه,پا شدم دستمال بیارم تمیزش کنم,گفتم بذار یه دفعه کل سرامیکها رو طی بکشم!!!رفتم آشپزخونه و طی رو خیس کردم و همه سرامیکها رو طی کشیدم,بعدش گفتم بذار یه دستی هم به آشپزخونه بکشم!من همینجوریم.مودیم!یه روز حال ندارم از جام تکون بخورم و اینقدر یه جا میشینم که آخرشم به زور یه تکونی به خودم میدم,یه روزم همه جا رو میشورم و میسابم!!!!
امروزم افتاده بودم رو موده تمیز کاری و لباسشویی و گاز و یخچال و سینک ظرفشویی و خلاصه هرچی تو آشپزخونه بود رو شستم و برق انداختم.بعدش یادم افتاد این هفته دسشویی رو هم درست و حسابی نشستم.رفتم دسشویی و دیگه کلی اونجا رو هم شستم و واقعأ برق افتاد.داشتم میشستم که دیدم گوشیم زنگ میزنه.دستامو خشک کردم و دیدم شوهریه.میگفت فردا اداره مون تعطیله و بیا فردا صبح بعد از کلاس ساشا بریم شمال!گفتم,باشه.بعدشم یه کم حرف زدیم و قطع کردم و باز رفتم تو دسشویی!!!!دیگه وقتی اومدم بیرون خیس عرق بودم.سریع حبوبات خیس کرده داشتم,با گوشت و پیاز گذاشتم بپزن تا شب آبگوشت بخوریم.پیازم تفت دادم و گوشتو ریختم توش و لپه رو اضافه کردم و رب رو هم باهاشون سرخ کردم و آب ریختم که واسه ناهارم قیمه داشته باشیم.وایسادم,جوش اومد و زیرشو کم کردم و به ساشا گفتم,من دارم میرم حموم.رفتم و حسابی خودمو شستم.میخواستم ساشا رو شب با شوهری بفرستم حموم,ولی گفتم اون با کمر دردش خودش رو هم بتونه بشوره,هنر کرده.این بود که ساشا رو هم صدا کردم و شستمش و جدیدأ اصرار داره همه کاراشو خودش بکنه و تا بخوای بهش حرف بزنی,میگه,من دیگه مرد شدم,به چشمام نگاه کن!!!!وقتیم بهش نگاه میکنم قیافه جدی به خودش میگیره و زل میزنه تو چشمام!!!منم میگم,اوه اوه از چشات معلومه حسابی مرد شدی!اونم حسااابی کیف میکنه.خلاصه با کمک خودش سرشو شستیم و لیفش زدیم و اومدیم بیرون.لباساشو پوشید و منم تر و تمیز و خوشبو,لباس پوشیدم و حسااااابی سر حال شدم.کته گذاشتم و خورشتمم جاتون خالی,خیلی خوب شد.سیب زمینی سرخ کردم و ناهار ساشا رو دادم.خودم خیلی خسته بودم.دلم قهوه میخواد,ولی اصلأ دیگه حال ندارم بلند شم و واسه خودم درس کنم!!!باور میکنید از خستگی نای غذا خوردنم ندارم!تازه خیلیم گشنمه!!!!
راستش واسه سفر فردا دلشوره دارم!میدونم که شوهری بازم منو میبره خونه باباش اینا.....واقعأ تحملشون سخته!خیلی سخت!!!
میدونم بازم ناراحت میکننمون و بازم حرص میخورم....
هیچوقت اینا و مسایلشون نمیذارن از بودن کنار خانواده ام لذت ببرم!
واقعأ از ته دل,دلم میخواست بدون اینهمه حاشیه,من و شوهری و ساشا کنار هم زندگی میکردیم و هیچکسم تو حریممون جا نداشت!!!ولی حیف که نمیشه....
چند شب پیش که شوهری و داداشش تلفنی بحثشون شد,داداش گفت,پشت گوشتو دیدی,پولتم میبینی!!!واقعأ هنوز دنبال پولتی؟شوهری هم بهش گفت,من که راضی نیستم,خیر نمیبینی!!اونم گفته,من به این چیزا اعتقاد ندارم,فعلأ که میبینی من همه چی دارم و دارم عشق و حال میکنم و تو داری تو بدبختی دست و پا میزنی!!!!
خیلی زور داره شنیدن این حرفها...
واسه همین چیزا دوس ندارم هیچوقت هیچ اسم و ردی ازشون تو زندگیمون باشه.به خدا هر وقت اسمشونم که میاد یه مشک و تنشی برامون به وجود میاد.
حقیقتش اینه که الان این پولم برامون مهمه و نمیتونیم قیدشو بزنیم!
لطفأ دعا کنید برامون....
برای آرامشمون!
دعا کنید این سفر یکی دو روزه به خیر بگذره و بدون هیچ گونه مشکل و ناراحتی برگردیم خونه مون!
دعا کنید یه جورایی خدا به دل این برادرشوهر کلاهبردار من بندازه تا پولمون رو بده و بتونیم به یه زخمی بزنیم!!!
خیلی بده,نه؟خیلی بده که آدم وقتی داره میره خانواده اش رو ببینه,اینقدر نگران باشه و استرس داشته باشه....
الان هرکی میخواد ازدواج کنه,من بهش میگم,اول خانواده طرف رو خوب بشناس!منم مثل اکثر جوونا,فکر میکردم,آدم که نمیخواد با خانواده شوهرش زندگی کنه!مهم خود شوهرشه!
ولی الان به جرأت میگم,خانواده مهمترین فاکتور تو ازدواجه.
تا وقتی پای خانواده شوهرم وسط نیست و موش نمیدوونن,من و شوهرم باهم هیچ مشکلی نداریم!ولی امان از روزی که اینا حرفی بزنن یا کاری بکنن...
شوهر من خیلی اخلاقای خوب زیاد داره.یعنی انصافأ اخلاقای خوبش از من بیشتره.ولی یه عیب بزرگ که داره,اینه که خیلی زیاد تحت تأ ثیر حرف آدمها,مخصوصأ خانواده اش قرار میگیره.یعنی مثلأ خیلی خوب و خوشه,یهو میره یه سر خونه مادرش,بعد به خدا از این رو به اون رو میشه!!!!
و این اخلاقش بلاها سر من آورد و هم تحمل کردم,هم نذاشتم زندگیم خراب بشه,هم تا حد زیادی تغییرش دادم.یعنی این اخلاق شوهر من رو ضرب در هزار کنید,میشه اخلاق اوایل ازدواجمون!
نمیخوام ازون روزا حرف بزنم!فقط اینا رو گفتم که واسه مردی که زود حرفها روش اثر میذاره و مدیریتش ضعیفه,وجود یه خانواده بد,واقعأ میتونه زندگیشو از هم بپاشونه!
ته همه این حرفها,اینه که کاری نمیتونم بکنم,غیر از اینکه تا جایی که میشه از خانواده اش دورش نگه دارم.که البته یه موقعهایی دیگه نمیتونم کاری کنم و مجبوریم به رو در رویی!!
حالا فردا بریم,ببینیم چی میشه!
اونجا فکر نمیکنم بنویسم!شایدم نوشتم!
ولی شماها حتمأ برامون دعا کنید.یعنی اینکه یه زن آرامش بخواد و بخواد که با شوهر و پسرش در آرامش زندگی کنه,خواسته زیادیه؟!نمیفهمم چرا نمیتونن درک کنن و ما رو به حال خودمون بذارن....
اگه این پول رو ازشون بگیریم و دیگه بحث مالی باهاشون نداشته باشیم,خیلی اوضاع بهتر میشه!کاش بشه....
دیگه برم,یه کم دراز بکشم,چون کمرم خیلی درد میکنه!
همیشه یادتون میکنم و براتون دعا میکنم.خواسته هاتون همیشه جلو چشممه و از خدا میخوام به همه خواسته های قلبی تون برسید.
دوستتون دارم و آخر هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.
بووووس.....بای
میگم,حالا خنده دارش اینه که ما بریم شمال و خواهرشوهرام نیان تهران!!!!!
سلام به روی ماه همگیتون!صبح قشنگتونم بخیر.من اکثر پستامو بعدازظهر میذارم,ولی الان صبحه و ساشا رو آوردم کلاس زبان و دارم براتون مینویسم!خیلیم عاااالی.....
خب تا شنبه ظهر گفتم.بعدازظهر که شوهری و ساشا بیدار شدن,ناهار خوردیم.نشستیم یه کم بازی کردیم و خندیدیم.یه کمم تی وی دیدیم.بعدش شوهری یه کاری بیرون داشت و منم تشویقش میکردم که بره,تا منم کارای تولدشو بکنم.ولی میگفت,الا و بلا توام باید بیای!!!!هرچی میگفتم,من حالشو ندارم,کارت که زیاد طول نمیکشه,گوش نمیکرد.میگفت تنهایی حوصله ندارم برم,شمام بیاید,همه باهم بریم.خلاصه دیدم حریفش نمیشم و هرچی میگم,حرف خودش رو میزنه,پاشدم حاضر شدم و رفتیم بیرون.یکی دو جا کار داشتیم,انجام دادیم و رفتیم پارک,ساشا یه کم بازی کرد و بعدشم یه کم دور زدیم و شب ساعت ده برگشتیم.چندتا از ناگتها مونده بود,سرخشون کردم و خوردیم و لالا...
یکشنبه صبح ساعت نه بیدار شدم,ساشا هم بیدار شد و صبحانه نخواست.گفتم,پس بیا باهم کیک تولد بابا رو درس کنیم!وسایل رو آماده کردم و میذاشتم دم دستم که دیدم شکر نداریم!!!!پا شدم لباس پوشیدم و به ساشا گفتم تو بمون من برم شکر بخرم بیام.رفتم بیرون.تو پارکینگ مدیر ساختمون رو دیدم,سلام علیک کردیم و گفت,میرید سوپری؟گفتم,بله.گفت,پس اگه میشه واسه منم سیگار بخر.اسم سیگارو گفت و رفتم سوپری و ساعت نه و نیم صبح دوتا سوپری رفتم که بسته بود!!!خلاصه رفتم بالاتر,یه مغازه باز بود.شکر و سیگار خریدم و برگشتم.سیگارو دادم به خانم مدیر و خرید کرده بود,واسش تا در واحدش بردم و اومدم خونه.وسایل کیک رو گذاشتیم دم دستمون و فر رو روشن کردم و نشستیم با ساشا به کیک درس کردن.کیک نسکافه درس کردم با خامه و شکلات.همزدنیهاشو ساشا هم کمک میکرد و با همزن,هم میزد.آماده که شد,گذاشتم تو فر و خامه اش رو آماده کردم.بعدش رفتم نشستم.کیک آماده شد و حسابی هم پف کرده بود.برش زدم و گذاشتم سرد شد و دو ردیف خامه وسطش گذاشتم و خلاصه ردیفش کردم.ساشا میگفت,حتمأ روش شلیل بذاریم,چون قرمزه.گفتم,مامانجون رو کیک شلیل که نمیذارن,توت فرنگی یا موز میذارن که الان نداریم و منم اصلأ حالشو ندارم برم تا تره بار.ولی گیر داده بود دیگه!خلاصه روش شلیل گذاشتیم و گذاشتیمش تو یخچال.دیگه تا آشپزخونه رو تمیز کردم و ظرفها رو شستم و رفتم نشستم,ساعت یک شد.تازه نشستم و گفتم,آخیییییییش که ساشا گفتش مامان جون من گشنمه,ناهار میخوام!!!اوه.....تازه یادم افتاد ناهار درس نکردم.بغلش کردم و بوسش کردم و گفتم,نظرت چیه یه نون و پنیر خوشمزه بخوریم و بعدأ عوضش غروب برات یه عصرونه خوب درس کنم!یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت,مامان جون؟!هوا رو نگاه کن!الان ظهره!وقت صبحونه نیستش که!الان وقت ناهاره!!!هیچی دیگه ....دیدم حرف زدن فایده نداره و پا شدم کته گذاشتم و بیج بیج درس کردم که ساشا خیلی دوس داره.هرچقدر این بچه از گوشت تیکه ای و مرغ بیزاره,ولی گوشت چرخکرده رو دوس داره.
خلاصه ناهارو خوردیم و کمرم خیلی درد میکرد.دراز کشیدم و ساشا هم رفت بخوابه,ولی همه اش بازی میکرد و تا منو میدید چشماشو میبست!گفتم,حالا که نمیخوابه,لااقل پاشه,درست و حسابی بازی کنه,نه اینطوری یواشکی و زیر پتو!صداش کردم و گفتم,اگه خوابت نمیاد,نخواب!اونم از خوشحالی یه کم بالا و پایین پرید و بوسم کرد و نشست به بازی کردن.منم یه کم وب گردی کردم.ساعت پنج آماده شدیم,رفتیم باشگاه!!محمد و مامانش,نیم ساعت بعد از شروع ورزش اومدن و مامانش,هیچکیو نگاه نکرد و همین رسید,همونجا جلوی در رو صندلی نشست و تمام مدتم سرش پایین بود و با چادرش بازی میکرد!البته منم نگاهش نمیکردم ولی حواسم بهش بود!محمدم که مثل همیشه بود!آه....
کلاسش تموم شد,اومدیم بیرون و من چندتا نفس عمیق کشیدم و راه افتادیم.طبق معمول ساشا ازم پول گرفت و بدو بدو رفت مغازه و واسه خودش بستنی خرید و اومدیم خونه.
از شوهری بگم,که صبح بهم پیام داد.من معمولأ هر روز صبح به شوهری یه پیام عشقولانه کوچولو با ماچ و بوسه میدم,اونم همینطور.امروز چون مشغول کیک درس کردن شدم,وقت نشد.البته خودمم میخواستم,امروز یه کم باهاش سرد باشم,تا شب سورپرایز بشه!!!دیگه ساعت یازده بهم پیام داد.سلام گلم,چطوری؟صبحت بخیر.امروز از عشقم بوس صبحمو نگرفتما....
منم جواب دادم,سلام عزیزم,خوبی؟امروز یه کم سر درد دارم و حالم خوب نیست.ببخشید!!!
غروبی که ساشا رو بردم باشگاه,زنگ زد و حالمو پرسید و منم خیلی معمولی و کسل,مثل وقتایی که میگرنم عود میکنه,جوابشو دادم!!!معلوم بود حالش گرفته شده,ولی چیزی نگفت.شوهری دوتا گوشی داره.چون اداره شون,جای حساسیه,اجازه نمیدن گوشی دوربین دار ببره.البته همین معمولیشم,قاچاقی میبره.یه گوشی خوبم داره که خونه است و اداره نمیبره.شب مامانم اینا به خط ایرانسلش که خونه است,زنگ زدن و میخواستن تولدشو تبریک بگن.گفتم هنوز نیومده و نیم ساعت دیگه زنگ بزنید.گفتم,خوب شد به اون یکی هطش زنگ نزدن,وگرنه سورپرایزم لو میرفت!!!صدای ماشین شوهری رو که شنیدیم,بدو بدو کیک رو آوردم رو میز و شمعهاشو گذاشتم و روشنشون کردم.ساشا هم واسه باباش نقاشی کشیده بود که گذاشت پیش کیک.خوبیش اینه که هیچوقت درو با کلید باز نمیکنه و زنگ میزنه!زنگ زد و تا اومد تو جیغ و دست و تولدت مبارک.. ..
خشکش زده بود و واقعأ سورپرایز شد!!!خیلی خوشحال شد...کلی بوس و بغل کردیم.معلوم بود,خیلی زیاد خوشحال شده!میگفت,گفتم,خانواده ام که من براشون فراموش شده ام,مهنازم حتی تولدم یادش نبود و بهم تبریک نگفت!گفتم,مگه میشه یادم بره.نشستیم شمعها رو فوت کرد و عکس گرفتیم و تا میخواستیم کیکو ببریم,هی یکی زنگ میزد.خواهرم و شوهرش و مامان و بابام و داداشم یکی یکی و جداگونه زنگ زدن و تولدشو تبریک گفتن.خوشحال شدم....
چون دوس داشتم بفهمه که واسه ما با ارزشه و اینجوری نیست که روز به دنیا اومدنش رو فراموش کنیم.کادوشم دادم و خیلی خیلی خوشش اومد!میگفت اگه منم باهات میومدم ساعت فروشی,حتمأ همینو انتخاب میکردم.خیالم راحت شد...
دیگه تلفنا که تموم شد,قهوه درس کردم و با کیک خوردیم و ساشا از همه بیشتر دوس داشت و کلی خورد.خداییشم خوب شده بود.جای همگی خالی!البته یه برش اضافه هم به نیت دندونی عزیزم خوردم.یعنی دقیقأ موقع کیک خوردن یادش افتادم و به نیت اون خوردم!
دیگه جمع و جور کردیم و ساشا که بعدازظهرم نخوابیده بود,سریع خوابش برد و منم خسته بودم,اومدم تو اتاق.شوهری هم تی وی رو خاموش کرد و اومد پیشم.بغلم کرد و بوسم کرد و گفت,من راضی نبودم اینقدر زحمت بکشی عزیزم!همینقدر که یادت بود و کیک درس کردی,یه دنیا می ارزید.دیگه لازم نبود کادو بخری!گفتم,مگه تولد بدون کادو هم میشه!من خودم تولدم که میشه,به عشق کادوهایی که میخوام بگیرم,شب خوابم نمیبره!
خلاصه تا ساعت دو حرف زدیم و خوابیدیم.شرایط کارش داره عوض میشه و دارن قسمتشو عوض میکنن که خیلی سخت تر میشه!!!خدا لعنتشون کنه که یه ذره عدالت و وجدان ندارن!یعنی فرقی بین کسی که ده ساله اونجا کار میکنه و کلی تخصص داره,با کسی که شیش ماهه اومده نمیذارن!!!ناراحت بود...منم ناراحت بودم!ولی گفتم,ولش کن...به هرحال این چیزیه که دست ما نیست.باید بسازیم دیگه!تا ببینیم اوضاع چطوری پیش میره.
امیدوارم که خدا به همه کمک کنه و به مام کمک کنه.لطفأ برامون دعا کنید....امسال از نظر مالی سال خوبی نبوده تا حالا برامون.خیلی زیاد اتفاقهایی افتاد که ضرر مالی خوردیم.الانم که شرایط کاری شوهری داره این تغییر مسخره رو میکنه و بازم اوضاع بدتر میشه!
دعا کنید و از خدا بخواید کمکمون کنه....
فکر کنم ده سالی میشه که زیارت نرفتم!دلم میخواد میرفتیم مشهد!
شوهری خیلی اهل زیارت و این چیزا نیست.هر وقت مسافرتم میریم,جاهای مذهبی مثل قم و مشهد نمیریم.البته مثلأ پارسال که شیراز رفتیم,رفتیم شاهچراغ و دوس داشتیم.ولی حالا خودش میگه,کاش بریم مشهد!احساس میکنم ,خسته شده و میبینه تلاشهاش نتیجه نمیده,میخواد بره زیارت!درسته که میگه قبول ندارم این چیزا رو ,ولی ته دلش دوس داره جور دیگه ای از خدا کمک بگیره.درست مثل من!
نمیخوام در مورد درست یا غلط بودن این زیارت کردنا حرف بزنم,ولی هرچی هست,منو آروم میکنه.مخصوصأ مشهد.من وقتی وارد حرم امام رضا میشم,احساس سبکی میکنم.البته هر دفعه هم که رفتم و خواستم دعا کنم,هیچی به ذهنم نرسیده و هیچ دعایی نکردم واسه خودم!شاید این بارم نتونم واسه خودم دعایی بکنم,ولی دوس دارم برم اونجا و یه کم آروم بشم.....
پس برامون دعا کنید,لطفأ!
منم همیشه براتون دعا میکنم و از خدا میخوام بهترینها رو براتون رقم بزنه.
خیلی دوستتون دارم و از حضورتون واقعأ خوشحالم.
روز خوبی داشته باشید....بووووووس . ...بای
سلام سلام سلام
خوبید؟من هرچیم که از اینور و اونور بنویسم,بازم عاشق روزانه نویسی ام!نیس که از دوران راهنمایی دفتر خاطرات داشتم و روزانه هامو توش مینوشتم,اینه که عادت دارم.کلأ نوشتن حالمو خوب میکنه!
خب,یادم نیس تا کجا گفته بودم,ولی از چهارشنبه میگم.ما با خانواده و چندتا از دخترای فامیل شوهری یه گروه تو تلگرام داریم که من فعالیت نمیکنم و فقط میخونمشون.دیدم خواهرشوهر بزرگه و دخترخاله شوهری دارن تو گروه باهم حرف میزدن و این وسطا خواهرشوهرم گفت که من احتمالأ آخر هفته برم تهران واسه خرید!!!از اونجایی که اینا فوق العاده آدمای خسیسی هستن و اگه جایی میخوان برن,شیش دنگ حواسشونو جمع میکنن,که کی میخواد اونوری بره تا بچسبن بهش,فوری یاد شوهری خودم افتادم!!!یادم افتاد که قراره آخر هفته بره شمال و راجع به پولم با داداشش حرف بزنه!سریع یاد یه چیز دیگه هم افتادم و اینکه شنبه تولد شوهری هم هستش و من اصلأ دوس نداشتم اونام تو جشنمون باشن!
حالا نگید,تو که از اونا خسیس تری و نمیخواستی سوار ماشینتون بشنا. . ...نه,اصلأ واسه اینش نبود!راستش اینا به قدر کافی از شوهری کولی میگیرن.فقط فکر کردم اگه شوهری نره شمال و ماشینی نباشه که اونا باهاش بیان,شاید کلأ منصرف بشن و نیان!!!همچین زن داداش خبیثی هستم من!باور کنید شمام اگه جای من بودید,هرکاری از دستتون برمیومد,میکردید,تا اینا نیان,سمتتون!بگذریم.....
خلاصه غصه ام گرفت.ولی هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید که به چه بهونه ای منصرفش کنم از رفتن!گفتم زنگ بزنم بهش,فوقش همینجوری میگم دوس ندارم الان بری!اون عادت داره به این لوس بازیای منو تعجب نمیکنه!
زنگ زدم و یه کم حرف زدیم.گفتم,چه خبر؟گفت,هیچی,عروسی یکی از همکارامونه,اراک,بچه ها میخوان برن!گفتم,کی؟گفت,پنجشنبه,جمعه!!!
اوه مای گاد.....یه بوسه بی صدا واسه خدای عزیزم فرستادم و قیافه خانمهای با درک رو به خودم گرفتم و گفتم,خب توام برو!
به جون خودم اینقدر تعجب کرد که تا چند دقیقه تو شوک بود و حرف نمیزد!بعدشم که به حرف اومد,گفتش,چی شده؟!!!
گفتم چیزی نشده.خب عروسیه,همکاراتم که دارن میرن,توام برو یه هوایی به کلت میخوره و روحیه ات عوض میشه!
گفت,مهناز,داری مسخره ام میکنی؟؟؟من خودم بهشون گفتم که نمیام.گفتم,نه بابا مسخره چیه,حالا آدم سالی,چند سالی یه بار مجردی با دوستاش بره مسافرت که چیزی نمیشه!!!
خلاصه,سرتونو درد نیارم,پسره هرچی میگفتم باورش نمیش که چی شده که خانمش یهویی اینقدر عوض شده!آخه من خدای گیر دادنم!هرچی شوهری کاری به کارم نداره که کجا میرم و با کی میرم و ازین صوبتا,من دیوونه اش میکنم!
بعله....به همین سادگی,به همین خوشمزه گی قضیه شمال کنسل شد و منم نه تنها آدم بده نشدم,بلکم خیلیم خوب و دوس داشتنی جلوه کردم!!هه هه....
شب شوهری اومد,خندون!یه شاخه رزم خریده بود و بوس و بغلشم محکمتر و صمیمانه تر بود!طفلی این مردها چه دلای کوچیکی دارن!!!!خخخخ
شام خوردیم و گفتش,پس شمالو چیکار کنم؟گفتم,حالا تاریخ که نزده بودی کی بری,این هفته رو به خودت برس,هفته بعدو برو شمال!گفتش ,ولی شما تنهایید!گفتم,نگران نباش,یه شبه دیگه!گفت پس برو خونه خواهرت!
البته این فکرو خودمم صبح کرده بودم ولی چون سر موضوعی با خواهرم یکی دو هفته است سرسنگینیم,پشیمون شدم.غروبش که با زن داداشم,که خونه خواهرمه حرف میزدم,اصرار میکرد که بریم اونجا.میگفت,من که دکتر گفته تا یه هفته فقط دراز بکشم و از پله بالا و پایین نکنم و نمیتونم بیام پیشت,لااقل تو بیا.
منم با خودم گفتم,گور بابای دنیا,اینبارم من کوتاه میام!تو تلگرام به خواهرم پی ام دادم که شوهری داره میره مسافرت یه روزه,اگه خونه هستید,من و ساشا بیایم اونجا.اونم نوشت,پنجشنبه که خودمون برنامه داریم,اگه دوس داری,جمعه بیا!!!!
یعنی دلم میخواست اینقدر سرم رو بکوبم به دیوار تا مغزم بترکه!
نمیخوام الان راجع به خواهرم و حس و حالم حرف بزنم,چون اعصابم خورد میشه…
خلاصه این شد که شب که شوهری گفتش برو خونه خواهرت,گفتم,نه خونه خودم راحت ترم!البته نگفتم بهش که چی شده!
صبح شوهری رفت سرکار و گفتش بعدازظهر از همون طرف میرن.مدامم بهم زنگ میزد.میگفت جاده اش خیلی بده و مدامم ماشین سنگین رد میشه و مجبورم خیلی آروم برم.گفتم,اشکال نداره,عجله نکن,آروم برو.
شب شنیسل سرخ کردم و سیب زمینی سرخ کردم و با ساشا خوردیم.شوهری هم خداروشکر به سلامت رسیده بودن.ساعت یازده هم خندوانه رو دیدیم و مثل همیشه کلی خندیدیم.این شعراشو,من و ساشا باهم میخونیم و دس میزنیم و کلی حال میکنیم!
شوهری هم هر نیم ساعت زنگ میزد و گزارش میداد و همه اش هم میگفت,کاش نمیومدم!دلم پیش شماس....من دارم خوش میگذرونم,اونوقت شماها تنهایید!
میگفتم,اشکال نداره عزیزم,حالا که رفتی,فکر مارو نکن و خوش بگذرون.خلاصه در جریان تمام اتفاقات حنابندون بودم.خدازوشکر مختلطم نبود!!!من وحشتناک رو شوهری حسودم و غیرتی!!!اوه اوه...چه شود!
دیگه ساعت دو خوابیدیم و جمعه ساعت نه با زنگ گوشیم بیدار شدم.شوهری بودش,گفت تازه بیدار شدیم و داریم میریم یه منطقه تفریحی و احتمالأ ظهر برمیگردیم عروسی ناهار میخوریم و سه,چهار حرکت میکنیم.گفتم,باشه,خوش بگذره.
بازم خوابیدم تا یازده.بعدش پا شدیم با ساشا صبحونه خوردیم و رفتیم بیرون یه کم خرید کردیم و برگشتیم.ناهار لوبیا پلو درس کردم,خوردیم.بعدازظهر ساشا خوابید.ساعت دو و نیم بود,گفتم یه زنگ به شوهری بزنم ببینم کجاست,کی حرکت میکنن,که دیدم در دسترس نیست.چندبار زدم,ولی نشد.اومدم پیش ساشا دراز کشیدم,خوابم برد.بیدار شدم,دیدم ساعت چهاره.باز بهش زنگ زدم,ولی هنوز در دسترس نبود!!!منم که یعنی با کوچیکترین چیز دلشوره و استرس میگیرم و به بدترین اتفاق ممکن فکر میکنم.هی سعی میکردم خودمو آروم کنم,ولی مگه میشد!!!
خسته تون نکنم,از ساعت چهار تا پنج و نیم,هر دو دقیقه زنگ زدم!آخرش به داداشم که ایتالیاس پیام دادم که شماره یکی از همکارای قبلیتو که دوست شوهری بوده رو برام بفرست!آخه داداشم,چند وقت با شوهری همکار بودن.اونم فرستاد و من زنگ زدم بهش.گفتش من که باهاشون نرفتم,ولی شماره یکی از بچه ها که باهاشونه رو براتون میفرستم.فرستاد,زنگ زدم,اونم در دسترس نبود!!!دیگه داشتم دیوونه میشدم.دوباره به آقاهه زنگ زدم و گفتم شماره یکی دیگه شونو که ایرانسل نباشه رو بهم بده.فکر کنم ایرانسل اونجا آنتن نمیده.اونم یکی دیگه رو داد و گفت خودمم پیگیری میکنم بهتون خبر میدم.به اون شماره هم زنگ زدم,دسترس نبود.اون آقاهه باز زنگ زد بهم,که من به اون دوستمون که عروسیشه زنگ زدم,گفتش اینا رفتن که منطقه تفریحی که توی دره است و اصلأ آنتن نمیده!!تشکر کردم و قطع کردم!
موبایلمو انداختم رو تخت و رفتم تو نشیمن و نشستم به تلویزیون دیدن!میخواستم حواسم پرت بشه و چشمم به موبایل نیفته!دیگه ساعت هفت,دیدم ساشا صدام میکنه,میگه,گوشیتون داره زنگ میزنه!دویدم دیدم شوهریه.تا الو گفت,هرچی فحش و بد و بیراه بود بهش گفتم.همینجوری جیغ میزدم و اشکام میومد'!بهش گفتم,اینقدر بی فکر و بی مسؤلیتی که یه خبر از خودت نمیدی!من داشتم از نگرانی میمردم!گفتم و گفتم و گفتم و گوشی رو قطع کردم!خداروشکر کردم که اتفاق بدی براش نیفتاده بود.حالا فقط عصبانی بودم!
اونم را به را پیام میداد که به خدا,صبح نرفتیم و بعداز عروسی دوستمون گفت یه منطقه تفریحی همین نزدیکاس بریم ببینیم.ولی خیلی دور بود و دو ساعت کشید تا برسیم و تازه اونجا دیدم موبایلا اصلأ آنتن نمیدن و کلی هم با دوستم دعوا کردم که چرا نگفتی اینجا آنتن نداره تا من قبل از اومدن به خانمم خبر بدم!!!
همینجوری پشت هم اس میداد و جوابشو نمیدادم.دیگه ساعت هشت,گفتم بذار بهش زنگ بزنم,حالا یه سفر مجردی رفته,کوفتش نشه!زنگ زدم و بازم اولش یه کم دعواش کردم و قبول داشت که سهل انگاری کرده و منو اینقدر نگران کرده.خلاصه آشتی شدیم و اونم گفت که حرکت کردن.
واسه شام ماکارونی درس کردم,خوردیم و فیلم دیدم و خوابیدیم.چون گفته بود جاده خرابه,نمیخواستم بهش زنگ بزنم تا پشت فرمون حرف بزنه.میدونستم آروم میان.هر نیم ساعتم پا میشدم ساعتو میدیدم و نگاه میکردم اومده یا نه .تا ساعت دو و نیم,دیگه بهش زنگ زدم و گفتش سر خیابونم.ده دقیقه بعد اومد و بوس بوس و لالا!
صبح پا شدم ساشا رو بیدار کردم,حاضر شدیم بریم کلاس زبان.شوهری نرفته بود سرکار.دیدم ازونجا چندمدل خوراکی آورده.یه سری نون شیرمال بودن و یه شیرینیهایی هم بودن که خیلی خیلی شیرینن و من یه تیکه اش رو که خوردم,مجبور شدم یه بطری روش آب بخورم.یه کم ازون شیرمالها دادم ساشا بخوره که دوس نداشت!
بردمش کلاس و خودم نموندم.اومدم خونه شوهری رو بیدار کردم و کلی ابراز دلتنگی کردیم!!!!گفتم بیا باهم بریم دنبال ساشا.تو رو ببینه,خوشحال میشه.دیگه رفتیم دنبال ساشا و اونم کلی ذوق کرد باباشو دید و باهم رفتیم دور زدیم و یه کم خرید کردیم و ساشا هم پارک بردیم و برگشتیم.چایی گذاشتم,با شیرینی خوردیم و وسایلا رو جا به جا کردم.ساعت یک بود,شوهری گفتش من یه کم بخوابم.خوابید,و منم ناهار درس کردم.ساشا گرسنه اش بود,ماکارونی داشتیم,گرم کردم خورد و خوابید.خودمونم گفتم هروقت شوهری بیدار شد,ناهارو بخوریم.چون شیرینی اینا خوردیم و سیریم!
الانم که من در خدمتتونم,شوهری و ساشا همچنان خوابن و منم دستم سر شد از بس نوشتم!!!!
آها راستی فردا تولد شوهریه من میخواستم براش کیک درس کنم امروز که از سرکار میاد,سورپرایزش کنم!!!آخه شوهری کیک قنادی رو زیاد دوس نداره.ولی حالا که نرفته سرکار,اگه کیک درس کنم,لو میرم!!!
نمیدونم,حالا باید فکر کنم,ببینم چیکار میتونم بکنم.یا غروب میفرستمش بیرون و کارامو میکنم و شب جشن میگیریم,یا میذارم واسه فردا.به هرحال بعدأ خبرشو بهتون میدم که چیکار کردم.خداکنه از ساعته خوشش بیاد,آخه خیلی سخت پسنده!
خب............اینم از آخر هفته ما!ایشالله شمام بهتون خوش گذشته باشه.
دوستتون دارم....خیلی زیاد!
همیشه بهترینها رو براتون از خدا میخوام.
مواظب خودتون باشید.....بای
عزیزایی که اینجا رو میخونید,ازین به بعد کامنتهای توهین آمیز رو تأیید نخواهم کرد.
اگه نظر مخالفی دارید,میتونید محترمانه بیان کنید و منم رو چشمم میذارم و جواب میدم و با بحث کردنم هیچ مشکلی ندارم.ولی بحث اصولی و محترمانه.
من فقط مسؤل نوشته های خودمم که دروغ ننویسم و هرگزم نمینویسم.......
سلام.میخواستم روزمره بنویسم,ولی یه چیزی دیروز برام پیش اومد که گفتم اول اینو بنویسم و سبک بشم,بعد تو یه پست دیگه روزمره مو مینویسم.
دیروز غروب ساشا رو بردم دو چرخه سواری.پشت کوچه ما یه خیابون درازه که تقریبأ خلوته,واسه همین هروقت میخوام ساشا رو ببرم دوچرخه سواری,میبرم اونجا.البته تا وسطاش میبرم و برمیگردیم.ولی دیروز هوا خیلی خوب بود,گفتم بذار ببرمش,هروقت خسته شد,برمیگردیم.انتهای خیابون که رسیدیم,دور نزدیم که برگردیم ,یه کوچه پهن و خلوت بودش که گفتم ازونجا بریم که بخوریم به خیابون اصلی و یه کم مغازه ها رو ببینم و شایدم خرید کنم.اینو داشته باشین,تا یه چیز دیگه بگم....
مامان یکی از هم باشگاهیهای ساشا,یه خانم چادری و خیلی آرومیه.ازین خانمها که ساکت و بی سرو زبونن.معمولأ میاد یه سلام آرومی به همه میکنه و میره یه گوشه میشینه.ازون آدماست که همه چیشون معمولیه.قیافه شون,لباس پوشیدنشون,رفتارشون,نگاهشون...یعنی هیچ چیز خاصی توشون نیست که آدمو جلب کنه,یا کنجکاو بشه,مثلأ بیشتر نگاهش کنه,یا درباره اش فکر کنه!ازون آدما که زیاد تو ذهن آدم نمیمونن .پسرشم مثل خودش مظلوم و ساکته.
دیروز که با ساشا رفتیم از کوچه دور بزنیم سمت خیابون,یه ماشین پارک بود که یه آقایی رو صندلی پشت انگار دراز کشیده بود.من وقتی بیرون میرم,زیاد به آدمها توجه نمیکنم.اینجوری که مثلأ فرداش یه آشنایی بهم میگه,چیه قیافه میگیری؟؟؟دیرود از بغلت رد شدم,نگامم نکردی؟!!!
دیگه وقتی ساشا رو میبرم دوچرخه سواری که همینقدر توجهمم,نصف میشه و همه حواسمو میدم به ساشا که یه وقت منحرف نشه,سمت خیابون.
ما چون دوچرخه سواری میکردیم,از گوشه کوچه رد میشدیم که ماشین نخوره بهمون.
یهو نزدیک ماشینه که شدیم,دیدم آقاهه بلند شد نشست رو صندلی و پشت سر اونم یه خانمی سریع نشست!!!نمیخواستم نگاه کنم,ولی ساشا گفت,مامانجون,مامان محمد!!!!!!!
دوباره که نگاه کردم,دیدم خودشه!همون خانم چادری مظلوم و آروم,مامان محمد!!
به قدری وحشتزده و رنگ پریده نگاهم میکرد که دیگه مهم نبود کدوم سمت میرم,فقط میخواستم نبینم!با سرعت رفتیم وسط کوچه و ساشا رو هل میدادم که تندتر بگذریم!
صحنه ای که واقعأ قلبمو به درد آورد این بود که وقتی تند تند از ماشین میگذشتیم,محمد رو دیدم که پشت ماشین,روی جدول کنار کوچه نشسته و داره با ماشین اسباب بازیش بازی میکنه!وقتی ما رو دید,خجولانه لبخندی زد و سرش رو انداخت پایین!
آخ.........
ساشا نمیدونست چی شده,فقط میدونست ناراحتم.هیچی نمیگفت.دستام یخ کرده بود و فکرم کار نمیکرد.نرسیده به سر کوچه دیدم خانمه داره از پشت سر صدام میکنه.قدمهامو تند کردم و سر ساشا داد زدم که تندتر پا بزن!!!خانمه دوید و رسید بهم و گفت,تو رو خدا وایسید,کارتون دارم.وایسادم,ولی نگاش نمیکردم,گفتم,عجله دارم,باید برم.دستمو گرفت,گفت,فقط یه لحظه!نگاش کردم,فکر نکنم هیچوقت اون چهره رنگ پریده و چشمای ترسون رو فراموش کنم.
نتونست چیزی بگه.....
گفتم ولم کن خانم,من چیزی ندیدم!
بعدشم تند تند رفتیم و برگشتیم خونه!رفتم دسشویی و بالا آوردم....نمیدونستم چم شده,ولی همینجوری اشکام میومد!
من که اصلأ اون بچه و مامانشو نمیشناسم....به من چه که چیکار میکنن!مگه کم میشنوم و میبینم اینجور چیزا رو.. .....
ولی با همه اینا,حالم خیلی بد بود!
همه اش میگم,کاشکی بچه اونجا نبود.....
اوووووف نگاهش!!!!
اون لبخند مظلومانه اش!
هنوزم وقتی بهش فکر میکنم,بغضم برمیگرده و چشام اشکی میشه!قضاوت نمیکنم....
من معمولأ آدمها رو قضاوت نمیکنم,ولی بعضی چیزا توجیه نشدنیه آخه!بعضی کارا رو نمیشه بخشید!
کاش اصلأ ساشا رو نمیبردم دوچرخه سواری!کاش ازون کوچه لعنتی رد نمیشدم!کاش هیچی نمیدیدم!اونجوری بازم اون زن تو باشگاه یه سلامی میکرد و میگذشت و منم فراموشش میکردم!دیدن اون پسربچه سبزه و آفتاب سوخته تو باشگاه که مدام باید مربی اش بهش بگه,محمد,سرتو بالا بگیر,وقتی باهات حرف میزنم,از همه چی سخت تره!
بیچاره محمد......