روزگار زندگی یک بانو

روزگار زندگی یک بانو

فراز و نشیب ها و روزمرگیهای یک زن,یک مادر,یک همسر ‌‌‌......
روزگار زندگی یک بانو

روزگار زندگی یک بانو

فراز و نشیب ها و روزمرگیهای یک زن,یک مادر,یک همسر ‌‌‌......

اشتباه کردم...

اشتباه کردم

اشتباه کردم که نوشتم

اشتباه کردم که حرفهامو زدم

اصلأ اشتباه کردم وبلاگ باز کردم.....

اینجا نباید صاف و صادق بود.نباید حرفهای دلو زد,نباید از غصه ها گفت,نباید از قصه های زندگی گفت....اینجا هم مثل دنیای واقعی باید خفه شد

یا اگه میخوای حرف بزنی,باید دروغ بگی..باید نقش بازی کنی.یا نگی!چیزایی که بقیه دوس ندارن رو نگی.....

اگه از بچگی تو مغزمون فرو کردن که علم بهتر از ثروته!

اگه همه آرزوی پول رو دارن,ولی یاد گرفتن که بگن پول چرک کف دسته,اگه پول نداشتن و سختی کشیدن و از خواسته ها گذشتن و قربانی شدن و خود رو فدا کردن,افتخار شده....

پس بهتره حرف نزد!چون اگه بگی,متهم میشی....

متهم میشی به دروغگویی,به ریا,به بی حیایی,به بی معرفتی,به قدرنشناسی,به ناشکری.....

اینجا زود متهم میشی!حتی زودتر از دنیای واقعی!!!

احساس میکنم من اینجا اشتباهی هستم!من دروغ نمیگم,نقش بازی نمیکنم,حرفهای دلم رو میزنم.از احساسم مینویسم....پس من اشتباهیم!

به قول معروف هنوز فحش خورم ملس نشده!هنوز حرفها روم اثر میذاره.هنوزم دلم از حرفها میشکنه!هنوز بغض میکنم از اینهمه سختی و بی رحمی....

حالا جایی رسیدم که با صدای بلند فریاد میزنم...

اشتباه کردم

اشتباه کردم

اشتباه کردم....


من و شب و گریه

سلام,شب بخیر.

ساعت یک شبه و من میخوام بنویسم!الان درست نمیدونم چی میخوام بنویسم,فقط باید بنویسم تا آروم بشم!این عادت رو سالهاست دارم.نوشتن آرومم میکنه.فعلنم که اینجا هستش  حال روشن کردن برق و دفتر وقلم آوردن رو ندارم!پس همینجا مینویسم.

از الان بگم,که احتمالأ چیزایی که مینویسم خیلی درهم و برهم و آشفته است.اگه نخونید هم چیزی رو از دست نمیدید.

ذهنم آشفته است و مسلمأ نوشته هامم تصویری از ذهن و فکر درگیرم خواهد بود.پس به بزرگی خودتون ببخشید.

حوصله روزانه نویسی ندارم.پریشب رفتیم پارک ارم و خوش گذشت.از همه مهمتر اینکه به ساشا خیلی خوش گذشت.دیشبم چون تولد اصلی ساشا بود,خونه رو تزیین کردیم و یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم که اونم خوش گذشت!

اصلأ اینروزا همه چی خوب و آرومه.فکر میکنم دو ماهی میشه که با شوهری کوچکترین بحثی نداشتیم.خوب و مهربونه و منم سر به راهم.مهمونی میریم,مهمون میاد,زیاد اینور و اونور میریم این روزا.... خلاصه که خوش میگذره!

ولی من ناراحتم!نمیخوام بازم حرفهای گذشته رو بکشم وسط,نه!من به خودم گفتم که اون رویاها و آرزوها,تموم شدن و چالشون کردم.ولی همین زندگی که الان دارم رو هم میخواستم که بهتر باشه!

دیشب بعد از تولد,خسته بودم و طبق روال این چند وقته,زودتر از همه اومدم که بخوابم.چند روزه خیلی خوب رو سپری کرده بودم و قایدتأ باید شاد میبودم,ولی نبودم.وقتی رو تخت دراز کشیدم,بی اختیار گریم گرفت!شوهری زود ساشا رو خوابونده بود که بیاد پیشم و شب قشنگمون رو رمانتیک تموم کنیم!!!!وقتی دید گریه میکنم,شوکه شد!بغلم کرد و گذاشت به حساب دلتنگی واسه داداشم.....منم چیزی نگفتم و فقط گریه کردم!

امشبم شوهری زود اومد.شام خوردیم و بعد ازشام بازم بغض داشتم!شوهری اومد بغلم کرد و گفت,چیه؟چرا باز ناراحتی؟!گفتم من این زندگیو دوس ندارم!!!خیلی حرفها زدم!ناراحت شد..ولی هیچی نگفت!یک کلمه هم نگفت!دوس داشتم,یه چی میگفت,تا میتونستم سرش فریاد بزنم و خودمو خالی کنم!ولی نشد....

اومدم تو اتاق و درو قفل کردم و گریه کردم تا الان!!!!

میدونم شوهرم از صبح میره سرکار و شب میاد خونه!میدونم همه تلاششو واسه ما میکنه!میدونم با حرفهام دلشو میشکونم......

من همه اینارو میدونم.ولی دلم واسه خودمم میسوزه!

من اگرم قرار بود این مدلی زندگی کنم,باید زندگیم بهتر میبود!

من خونه بهتر میخوام...ماشین بهتر میخوام!من مسافرت میخوام!نه این مسافرتایی که میریم...

من خیلی چیزا میخوام!!

به شوهرم گفتم,تو که نمیتونستی خواسته های منو برآورده کنی,به چه حقی با من ازدواج کردی!

میدونم الان که اینا رو میخونید,همه تون دلتون واسه شوهری میسوزه و منو بی رحم و قدرنشناس میدونید!

ولی بذارید بی رحم باشم!

آخه,اگه من فردا برم بیرون و ماشین بهم بزنه و بمیرم,به چی رسیدم!چه زندگی کردم؟!مگه من آدم نیستم؟چقدر باید ملاحظه این و اون رو بکنم؟پس خودم چی؟؟؟

پس خواسته های من چی؟

درسته که شرایط ازدواجم با شوهرم عادی نبوده,ولی اون که نمیدونست اوضاعم چطوره و روزی که باهام حرف میزد,کلی وعده و وعید داده بود واسه زندگی که قرار بود برام بسازه!

کی میگه,بهترین زن,اونیه که با همه چی بسازه و دم نزنه؟!

من به هیچ چی نرسیدم!البته به جز پسرم!!!

من از متوسط بودن,از معمولی بودن بیزارم!!!

درسته,من قانع نیستم,تازه خیلیم جاه طلبم.ولی من همینم!!خب اگه خودم رو عوض کنم,مثل همه این سالهایی که اینکارو کردم,که دیگه خودم نیستم!شاید اون موقع شوهرم و اطرافیانم به به و چه چه کنن که چه زن خوب و قانعی!چه زن مهربون و بسازی!ولی من چه لذتی از زندگیم میبرم,وقتی خودم نباشم؟!وقتی رو تمام خواسته هام پا بذارم,چی از من میمونه؟پس چرا باید تو این دنیا زندگی کنم؟به خاطر پسرم...شوهرم....پدر و مادرم...خانواده ام...دوستام؟!

پس کی به خاطر خودم زندگی کنم؟!

به شوهرم خیلی حرفها زدم!گفتم,تو خوبی,مهربونی,با احساسی,تمام تلاشتم واسه ما میکنی.من کور نیستم.میبینم و ازت متشکرم!ولی ازت راضی نیستم!!!تو نتونستی واسه من اون زندگی که میخوام رو بسازی!!!

دلم برای خودم میسوزه....

من یه زن معمولی هستم با یه زندگی معمولی.....

هیچی ازم نمونده.هر روزی که میگذره,بیشتر از خودم,از خواسته هام دور میشم!دیگه فقط سایه ای از من مونده.سایه ای که دیگه خودمم نمیشناسمش!

نگران نباشید,چند روز که بگذره.اینم یادم میره....

دلم میسوزه واسه شوهر و پسرم و بازم یادم میره,این زندگی اونی نیست که من میخوام!بازم میشم یه زن خوب و یه مادر دلسوز!!!!

بازم از بستنی که هرشب شوهری میخره لذت میبرم و سفر شمال و همدان و اراک میشن واسم رویایی و دوست داشتنی و ازشون لذت میبرم!بازم غروبا ساشا رو میبریم پارک و فکر میکنم چه خانواده کوچیک خوشبختی هستیم!!!!

میدونم که میگید ,قدر داشته هاتو بدون!

من نمیدونم اونایی که پول ندارن یا خیلی وضعشون بده و احساس خوشبختی میکنن,چه جور آدمایی هستن!یعنی واقعأ وجود دارن همچین آدمایی؟!

شاید باشن,ولی واقعیت اینه که پول واسه من خیلی مهمه!من بدون پول احساس بدی دارم!

بابای میلیاردری نداشتم,ولی هیچوقتم طعم نداری رو حس نکردم.هیچوقت تو خونه مون کسی نگران قسط و قرض و وام نبود!ولی حالا من خیلی شبا با این فکرها میخوابم.

وضع مالیمون بد نیست.درآمدمون متوسطه,خونه داریم و ماشین .خوب میخوریم,خوب میپوشیم.دوتا حساب بانکی واسه ساشا داریم که از وقتی به دنیا اومده,ماهانه توش پول میریزیم که وقتی بیست سالش شد,یه سرمایه خوب داشته باشه!حساب بیمه عمر ومسکنم واسش باز کردیم که آینده مالیش رو یه کم تضمین کنه!سالی پنج,شیش بار میریم شمال,چون خانواده هامون ارنجان.اونجام که رفتیم,میریم جنگل و کباب میخوریم و میریم لب دریا,قلیون میکشیم و جیگر میخوریم!سالی یه بارم میریم مسافرت,همدان,شیراز,اصفهان...

اینه کل زندگیمون.از بعضیا بالاتره و از بعضیا پایینتر.

من عادت ندارم خودمو با هیچکس مقایسه کنم,فقط اینو میدونم که این حد متوسط رو به پایین یه زندگیه!

ما با این وضع,فقط داریم روزها رو میگذرونیم,ولی زندگی نمیکنیم!شوهری راضیه و احساس خوشبختی میکنه,ولی من لذت نمیبرم!

من از خونه امون,ماشینمون,درآمدمون,تفریحاتمون,از هیچکدوم راضی نیستم.

شهریه کلاسای ساشا,شارژ,ساختمون,پول برق و آب و گاز و تلفن,خرید خوراکیهای خونه,خرید لباس,قسطهای ماهانه......همه فکر و ذکرمون شده همین چیزا!کجای اینا اسمش زندگیه؟!

من دلم یه زندگی راحت و بی دغدغه میخواد!خسته شدم....میخوام به هیچ چی فکر نکنم!خیلی وقته,از ته دل,نخندیدم!خیلی وقته بدون دلشوره و استرس,خوشحالی نکردم!دلم آرامش میخواد...دلم راحتی میخواد!

نزدیک دوران پریودیمم نیستش.نگید که لابد واسه اونه که دپرس شدی!

اصلأ نمیدونم چیا نوشتم.....ولی باید مینوشتم!

اصلأ آرومتر نشدم!نمیدونم چرا اشکام بند نمیاد امشب!

احساس بدبختی میکنم!!!!

ن

آخر هفته

سلام....سلام....سلام

خوبید؟خوش میگذره؟

امیدوارم آخر هفته خوبی داشته باشید!البته الان دیگه یه نصفه روز به پایان این آخر هفته,بیشتر نمونده,ولی خب,همینشم امیدوارم خوب بگذره!

از سه شنبه براتون گفتم که کل روز رو رو تخت ولو بودم و حال هیچ کاری رو نداشتم.غروب به اصرار شوهری رفتیم بیرون و یه چرخی زدیم و ساشا رو هم پارک بردیم و برگشتیم.گفتم حالا که بیرونیم,شامم همینجا بخوریم که نخوایم غذا درس کنیم!!!یعنی تنبلی در حد المپیکه ها....خوبه صبحونه و ناهارم درست نکرده بودم!شوهری هم گفت,باشه بریم پیتزا بخوریم.ولی من هوس فلافل کرده بودم!!!رفتیم گرفتیم و اومدیم تو پارک رو سبزه ها نشستیم که بخوریم که ساشا گفت,من اینو دوس ندارم!یه کم از مال من خورده بود و خوشش نیومده بود!هیچی دیگه,شوهری رفت و واسش پیتزا گرفت و اومد.دیگه آخر شب برگشتیم خونه و لالا....

صبح چهارشنبه ساشا کلاس زبان داشت.بردمش و یه کمم خرید کردم ووکلاسش که تموم شد,اومدیم خونه.زن داداشم زنگ زد و بالای دو ساعت داشتیم حرف میزدیم!!!!!یعنی دیگه آخراش هر ده دقیقه یه لیوان آب میخوردم که گلوم خشک نشه!این زن داداشم و خانواده اش و مسایلشون با داداشم و خانواده من یه طومار بلنده که گفتنش خیلی زیاد زمان میبره و الان وقتش نیس!خلاصه یه مسأله ای پیش اومده بود,داشتیم راجع به اون حرف میزدیم.خلاصه بعد از اینکه بالاخره تلفن رو قطع کردم,رفتم آشپزخونه و سریع پیاز خورد کردم و فلفل دلمه ای رو هم نگینی کردم و باهم تفتشون دادم.بعدش گوشت چرخ کرده رو اضافه کردم و اونم که تفت خورد,رب زدم و سرخ که شد یه لیوان آب ریختم و درش رو گذاشتم تا گوشتا بپزن و آبش خشک بشه.تو این فاصله آب جوش آوردم و اسپاگتی ها رو ریختم توش تا بپزه.آب سس که تموم شد,قارچها رو اضافه کردم و آویشن و نمک و فلفل زدم و یه کم که قارچها نرم شدن,زیرشو خاموش کردم.اسپاگتیها که پختن آبکش کردم و با سس مخلوطشون کردم و یه پنج دقیقه ای گذاشتم رو گاز تا آماده بشه.بعدشم کشیدم تو ظرف و آماده شد!!!به این میگن,غذای فورس و خوشمزه!من عاااشق انواع پاستام!هر نوع و هر شکل و با هر سسی!اسم غذا رو آوردم و یاد آنا افتادم.میگفت آدم میاد وبلاگ تو باید قبلش غذا بخوره.بس که از غذا میگی,آدم گشنش میشه!!!دلم تنگ شد دوباره براش!!بیا دیگه دختر....

بعداز ظهر با ساشا خوابیدیم و غروب داداش کوچیکه تو تلگرام پیام داد بهم!تو هتل بود.قراره با چندتا از دوستاش خونه بگیرن واسه این ترم.دوستاش ویزاشون هفته دیگه میاد و حالا این ,باید این هفته رو تو هتل باشه!کلی باهم حرف زدیم!

شب نمیدونستم شام درست بکنم یا نه!فکر کردم,بذار یه چیز کوچولو درس کنم,بخوریم.یه کم کوکو سبزی که شوهری عاشقشه و هیچوقت بهش,نه نمیگه و سیب زمینی سرخ کرده,درست کردم و شوهری اومد و شام خوردیم و فیلم دیدیم و لالا...

پنجشنبه,با ساشا رفتیم حموم و غروبم باشگاه داشت.از باشگاه برمیگشتیم,شوهری زنگ زد,که چیزی میخوای بخرم؟گفتم,نه.شام میخوری درست کنم؟اونم گفت,نه,میوه میخورم!منم نیشم تا بناگوش باز شد!!!اومدیم خونه و سالاد میوه درست کردم و واسه ساشا هم خورش داشتیم یه پیمونه کته گذاشتم و خوردش .شوهری اومد و بستنی خریده بود.خوردیم و نشستیم به حرف زدن و بازی کردن.بعدشم میوه رو خوردیم و من گفتم خوابم میاد!شوهری گفت,بیا بشینیم فیلم ببینیم دیگه!گفتم,نه باور کن خیلی خوابم میاد.گفت,باشه,برو بخواب,ساشا رو من میخوابونم.اومدم دراز کشیدم,دیدم گناه داره,حالا شب جمعه ایه دلش میخواد باهم بشینیم و فیلم ببینیم!پس خواب رو کنار زدم و رفتم قهوه درست کردم و نشستیم قهوه خوردیم و فیلم دیدیم.ساشا هم خوابید و شوهری بردش گذاشت رو تختش.دیگه ساعت سه خوابیدیم.

امروز صبح ساعت ده و نیم بیدار شدم.شوهری هم بیدار شد.گفت گشنمه!بریم یه صبحونه درست و حسابی بخوریم.پاشدم چایی سازو روشن کردم و یه املت مشتی هم درست کردم و خوردیم و حالشو بردیم!!!

آها,راستی,دیشب شوهری گوشیشو نگاه کرد,دید شماره خواهر کوچیکشه!گفت,خواهرم زنگ زده بود؟گفتم,من چه میدونم؟!لابد تو جیبت بوده نشنیدی!من با این خواهرش چند ماهه قهرم!یعنی بی ادب تر و بی تربیت تر و گستاخ تر از این دختر من تا حالا تو عمرم ندیدم.قسم میخورم اینو کاملأ عادلانه و به دور از هر کینه و ناراحتی میگم!!!فوق العاده اخلاقش بده!

خلاصه شوهری بهش زنگ زد.گفته بود,زنگ زده بودم,تولد ساشا رو تبریک بگم و باهاش حرف بزنم!!!!جل الخالق....

خلاصه با ساشا حرف زد و منم اومدم تو این اتاق و تا تلفنشون تموم نشد,نرفتم اونور.بعدشم یه کم اخمام تو هم بود و دختر تخس و لوس درونم به شدت داشت خودنمایی میکرد,که جلوشو گرفتم!گفتم,اولأ به شوهری چه ربطی داره!اون که نمیتونه با خواهرش حرف نزنه و بگه حق نداری به من زنگ بزنی!دومأ حالا داداش بی شعورش پول ما رو خورده,نمیشه که با کل خانواده اش قهر و قطع رابطه باشه!!!!سومأ هرچقدرم بد و بی ادب و عوضی باشه,بالاخره عمه بچه مه و خواسته زنگ بزنه و تولد بچه رو تبریک بگه و یه کم با برادرزاده اش حرف بزنه!!!!خلاصه با این اولأ,دومأ ها خودمو قانع کردم و اخم و تخممو جمع کردم!!!کیف کردید چه دخمل خوب و منطقی و با شخصیتی بودم!!!!خودمم سخت باورم میشه اینجور مواقع!!!

بعله,اینجوری بود که خودمو مهار کردم و نذاشتم یه تلفن ناقابل گند بزنه به شب جمعه مون!


امروزم خواهرشوهر بزرگه زنگ زد و تبریک گفت.با این یکی,البته تو تلگرام ارتباط دارم و حرف میزنیم.با هم حرف زدیم و گفت,تو همین هفته ها,یه روز میایم خونه تون.گفتم قدمتون رو چشم!!!!

واسه ناهارم قورمه سبزی,بازم غذای مورد علاقه شوهری رو درست کردم!!!چون صبحانه رو دیر و زیاد خورده بودیم,ناهارو ساعت سه خوردیم.بعدشم شبکه چهار ایران,داشت سخنرانی دکتر الهی قمشه ای رو میداد که گوش کردیم و مثل همیشه لذت بردیم!یه جوری از گلستان سعدی و مولانا تعریف میکنه که آدم دلش میخواد تمام روز رو بشینه و این کتابها رو بخونه!

الانم که شوهری و ساشا خوابیدن و منم در خدمتتونم.چون تولد اصلی ساشا فرداست و ما به خاطر داداشم زودتر گرفتیم.میخوایم امشب ببریمش پارک ارم و کلی بازی کنه!البته اگه زود بیدار بشن.چون پنجشنبه و جمعه ها اونجا ترافیکه و خیلی شلوغه و اگه دیر بشه,دیگه رفتنش به گیر کردن تو ترافیک و اعصای خوردیش نمیارزه!حالا ببینیم چی میشه...

دیگه.....دیگه.....نه دیگه چیزی یادم نمیاد که بخوام بگم!جز آرزوی سلامتی و خوشی همه تون.

امیدوارم این روزا حال همه تون خوب باشه و از ته دل بخندید!

دوستتون دارم خیلی زیاد!

مواظب خودتون باشید و از باقیمونده روز تعطیلتون استفاده کنید.

بای

دلتنگی....

سلام عزیزان.خوبید؟ظهرتون بخیر.

یکشنبه براتون پست گذاشته بودم!ساعت چهارونیم,مامان و بابام اومدن.مامانم از همون اول بداخلاقی میکرد.انگار قرار بود,غروب دیرتر بیان,ولی بابام اصرار کرده که زود راه بیفتن!

حوصله گفتن جزییات و تلخیها رو ندارم.فقط اینقدری بگم که سر اینکه خواهرم برنامه ریزیمو به هم زده و داداشامو سردرگم کرده,با مامانم بحثم شد ر بحثمون بالا گرفت و حرفایی که تو دلم بود رو بهش گفتم و اونم طبق معمول حرفای قبلی خودش رو میزد!

به قول دوستان,بدترین برخورد تو اینجور مواقع برخورد مستقیمه و گله گذاریهای رو در رو که منجر که متهم شدن خودم میشه!!!ولی بازم این اشتباهو کردم و چوبشم خوردم!

بابامم داشت با ساشا بازی میکرد و اصلأ یک کلمه هم حرف نزد.دعوامون که تموم شد,دیدم دارم منفجر میشم.پاشدم گفتم باید برم تا سوپری خرید دارم.رفتن بیرون و اشک ریختم و راه رفتم!هوا هم جهنم بود!!!!خلاصه اومدم خونه و به داداش بزرگم پیام دادم که شماها فردا برید خونه خواهرم,بعدلزظهر بیاید,از نظر من مشکلی نیس!اونم جواب داد که من خودم برنامه مو تنظیم میکنم و با نظر کس دیگه ای پیش نمیرم!گفت از اولم قرار بود بیایم خونه تو و میایم.

گفتم,الان با مامان بحثم شده و تو گارده!نمیخوام اوضاع بدتر بشه!گفت,تو کاری نداشته باش,من خودم ردیف میکنم.

مامانم که یک کلمه هم حرف نزد دیگه باهام.داداش کوچیکم که مسافره,زنگ زد و گفت من شب میام اونجا که شب آخری رو پیش تو باشم.شب,ساشا هی میگفت سرم درد میکنه!شوهری گفت,الکی میگه,داره بازی میکنه!بهش شام دادم,ولی دیدم همه اش میگه سرم درد میکنه!دیگه یه دفعه زد زیر گریه و گفت سرم خیلی درد میکنه.بدو بدو لباسمون رو پوشیدیم که با شوهری ببریمش دکتر.همون موقع زنگ زدن و داداش کوچیکه و خواهر و شوهر خواهرم اومدن!!!!انگار داداش بزرگم زنگ زده بود به شوهر خواهرمو گفته بود که بیان و اونم خواهرمو راضی کرده بود بیان!خلاصه سرپا سلام علیک کردیم و ساشا رو بردیم درمونگاه!تو راه حالش به هم خورد!بچه ام خیلی ترسیده بود!رفتیم دکتر ویزیتش کرد و سه تا آمپول بهش زدن!!!!!

اعصابم خورد شد.به شوهری از دعوام با مامانم هیچی نگفتم!دیگه تا بیایم خونه ساعت یک شد.بیچاره ها هنوز شامم نخورده بودن.تند تند غذا ها رو گرم کردم و آوردیم خوردیم.البته مامانم فقط سالاد خورد!یه ساعتم بعدش نشستیم و خوابیدیم.خوابم نمیومد,اعصابم خورد بود.به شوهری گفتم,تو ساشا رو بخوابون و خودتم پیشش بخواب,من این شب آخری میخوام با داداشم حرف بزنم.من و داداشی تو اتاق ساشا نشستیم به حرف زدن و بقیه هم خوابیدن.براش ماجرای غروبی رو تعریف کردم و اونم گفت,اصلأ نباید توجه کتی!چشماتو ببند,گوشاتم بگیر و بگذر....

میگفت,هرچی ضربه میخوری,به خاطر حساسیت زیاد و احساساتی بودنته!حرفاش درسته,خودمم میدونم چقدر احمقم!!!!

دیگه از سفرشو برنامه هاش حرف زدیم.خیلی هیجان داره!تا ساعت چهار و نیم بیدار بودیم حرفم یزدیم.دیگه خوابیدیم و صبح.ساعت هشت و نیم بیدار شدم و ساشا رو هم بیدار کردم,آماده شدیم بریم کلاس زبان.مامان و بابا و خواهرمم بیدار شدن.شوهری و شوهر خواهرمم رفته بودن سرکار!

ساشا رو گذاشتم کلاس و نون خریدم و ارمدم خونه.صبحونه خوردیم و جمع کردم و رفتم دنبال ساشا.اومدیم خونه.داداش کوچیکم رفت تا آخرین پولشو یورو کنه و یکی دوتا ریزه کاری هم داشت,برسه بهشون.داداش بزرگه و وسطیه هم اومدن.واسه ناهار قیمه بادمجون و مرغ سوخاری و سالاد ماکارونی و بورانی اسفناج درست کردم.سالاد و زیتون پرورده هم داشتم.

غذا خوردیم و مامانم یه کم بیشتر نخورد.اصلأ خرف نمیزدیم باهم.کلأ واسه رفتن داداشمم حالش گرفته بود و با هیچکی حرف نمیزد و همه اش تو خودش بود!ولی خب,دلیل حرف نزدنش با من فرق داشت!

بعدازناهار شوهری و شوهر خواهرمم اومدن!دیگه نشستیم به بازی کردن و کلی خندیدیم!ساعت پنج شوهری رفت کیک و خرت و پرتهای تولد رو بگیره!داداش یزرگه و شوهرخواهرمم رفتن بیرون تا داداشم کادوشو بخره.دیگه همه شون که رسیدن,تولد رو شروع کردیم و اولش کلی من و ساشا و شوهری رقصیدیم و بغدشم بقیه!بعد از بزن و برقص,کیک و کادو و عکس و ....

خلاصه تولد خوبی بود!

واسه شام,قارچ سوخاری و چیکن استرگانف و لازانیا درست کردم.چون میخواستن شام سنگین نباشه,به خاطر کیکی که خورده بودن.ساعت نه شامو خوردیم و جمع و جور کردیم و آماده شدیم و ساعت ده حرکت کردیم سمت فرودگاه.آخ که من چقدر از این راه فرودگاه امام بدم میاد!تاریک و مخوفه!!!!

دیگه یازده و نیم رسیدیم و ماشینها رو پارک کردیم و رفتیم بالا.مامانم حالش خوب نبود.یه خورده اونجام دورهم حرف زدیم و با داداش کوچیکه عکس گرفتیم و توصیه های لازم رو بهش کردیم.دیگه دوازده و نیم ازمون خداحافظی کرد و رفت داخل واسه کارای پروازش.خیلی گریه کردم!همه مون!براش خیلی خوشحالم,ولی بالاخره آدم دلش تنگ میشه!

منتظر موندیم تا کارت پروازشو گرفت و خیالمون که راحت شد,رفتیم.خداحافظی کردیم و بابام اینا رفتن شمال و خواهرم اینام رفتن خونه شون و مام اومدیم خونه!تو راه خیلی گریه کردم.شوهری ساکت بود!فقظ ساشا هی میگفت,چرا آخه گریه میکتی؟دایی میخواد دکتر بشه و زود برگرده!!!همه اش هم میگفت,نگام کن,ببینم مهربونی!!نگاش میکردم و لبخند میزدم و میگفت,آفرین مامان جون مهربون!دیگه نبینم گریه کنیا....

خوش به حال بچه ها!چه دنیای خوب و آروم و ساده ای دارن!

تا بیایم خونه,ساعت سه شد.شوهری گفت فردا رو نمیرم سرکار.خوابیدیم.صبح ساعت ده بیدار شدم.دلم خیلی گرفته بود!بلند نشدم از جام!ساعت دوازده ساشا بیدار شد و گفت مامان جون پاشو بریم صبحونه بخوریم.گفتم من حال ندارم عزیزم.دیدم,ول نمیکنه.پاشدم از کیک تولدش مونده بود,دادم خورد و خودمم اومدم باز دراز کشیدم.عکسای فرودگاهو نگاه میکردم و عکسای تولدو.شوهری ساعت یک بیدار شد و یه کم دیگه بغضی شدم و اونم بغلم کرد و دلداریم داد.حال بلند شدن نداشتم. یه ساعتی باهم حرف زدیم.بعدش پاشدم دیدم خونه خیلی به هم ریخته است.گفتم,من امروز حال هیچ کاریو ندارم.غذام که از دیروز داریم.شوهری گفت,من خودم جمع و جور میکنم,تو برو.دیگه اتاقا رو مرتب کرد و جاروبرقی کشید و سرامیکها رو طی کشید و من فقط رختخوابها رو مرتب کردم و باز دراز کشیدم.شوهری غذا واسه ساشا گرم کرد و بهش داد و خودشم صبحونه خورد.منم که همچنان رو تخت دراز کشیدم.اصلأ حس بلند شدن رو ندارم.الان داداش بزرگم بهم پیام داد که داداشم رسیده!خدازوشکر....

ایشالله کاراش طبق برنامه ریزی اش پیش بره و مشکلی براش پیش نیاد!بتونه درسش رو بخونه و به آرزوهایی که داره برسه!

از همه تون بابت پیامهای تبریک تولدتون و آرزوهای خوبتون واسه داداشم,ممنونم.

فقط یه خواهشی دارم.لطفأ راجع به جر و بحثم با مامانم چیزی بهم نگید تو کامنتاتون.چون هم تو پست قبلی حرفشو زده بودم,هم اینکه نمیخوام بازم برام یادآوری بشه و اعصابم خورد بشه!

دستای مهربون همه تون رو میفشارم و ازتون به خاطر حضور گرمتون ممنونم.

بازم تنهام نذارید و برام دعا کنید.

دوستتون دارم و به دستای مهربون خدا میسپارمتون!



مهمونی....

سلاااااااااام صبح بخیر!!این اولین پستیه که دارم صبح میذارم!البته امروز کلی کار دارم,حالا شاید تا تمومش کنم و پست کنم,همون ظهر یا بعدازظهر بشه,ولی به هر حال الان که دارم شروعش میکنم,صبحه!پس صبح بخیییییییییر!

گفته بودم بهتون که داداشم این هفته به امید خدا,میره.دوشنبه شب پرواز داره,واسه همین مامانم اینا از دیروز اومدن تهران .خونه خواهرم هستن و احتمالأ امشب میان اینجا تا فرداشب بریم فرودگاه.تولد ساشا هم چند روز دیگه است,منتها گفتم تا داداش کوچیکه هستش و نرفته,تولد ساشا رو بگیرم که همه باشن!

حالا قراره,فردا بعدازظهر تولد ساشا رو بگیریم.مهمون زیادی نداریم!همین خودمون خواهر و برادراییم.

یه عااااالمه کار دارم!البته جمعه با شوهری رفتیم بیرون و یه سری خریدا رو کردیم.ولی چندتا چیز هستش که امروز باید برم و بخرم.

خونه رو هم باید جارو و گردگیری کنم.اتاق ساشا رو هم که اینقدر هر دفعه مرتب میکنم,باز به هم میریزه,رو هم باید یه سر و سامونی بهش بدم!تازه مسأله مهمتر اینه که نمیدونم شام چی درست کنم.البته اصلأ نمیدونم کیا شب میان.حالا باید زنگ بزنم.

اول قرار بود خواهرم اینام امشب بیان و فردا شوهرش از اینجا بره سر کار,ولی بعدأ نظرش عوض شد و گفت,مامان اینا شب بیان,مام فردا خودمون میایم.دوتا داداشامم هنوز از شمال نیومدن,اونام فردا میان.کوچیکه که مسافره هم همچنان مشغول مهمون بازی دوستاش و خداحافظیاشه!ماشالله دوس دختراش یکی دوتا نیستن که!!!!!خخخخخ

این داداش کوچیکه,خیلی اهل دوست و رفیقه و البته فکر نکنم بیشتر از یه دوس دختر داشته باشه,که اونم تا ماه دیگه میره آمریکا.ولی دوستای پسرش خیلی زیادن.ما معمولأ تو مهمونیها و دور همیها این داداشمو زیاد نمیبینیم,بس که همیشه با دوستاشه!حالام که داره میره و مدام براش مهمونی و پارتی میگیرن و سرش حسابی گرمه!بهش گفتم توأم امشب بیا,لااقل قبله رفتنت درست و حسابی ببینیمت,ولی میگه,به جون تو کا  دارم و وقت ندارم!!!!!حالا فردا میاد واسه تولد و شبم که بای, ببریمش فرودگاه.

از الان دلم براش تنگ شده!این داداشای من,دنیای منن!عجیب دوسشون دارم و باهاشون صمیمیم!دلتنگش میشم,خیلی زیاد.ولی به خاطر مامان نمیخوایم به رومون بیاریم.دیشب با داداش وسطیه,تو تلگرام حرف میزدیم,میگفت مامان داغونه!وقتی کوچیکه نیست,مدام گریه میکنه,ولی وقتی میاد,به روش نمیاره!میدونم چه جوریه!دو سال پیش که اون داداشم رفتم همینجوری بود.تا چندماه اول خواب و خوراک نداشت و فقط گریه میکرد!!!حالا اون بهش گفته بود بعده چند سال برمیگردم,تازه اینقدر بی قراری میکرد!این که از همین الان آب پاکی رو ریخته رو دستشون و میگه دیگه برنمیگردم!!!به مامانمم گفته گریه و ناراختی نکن,که من مثل اون یکی نیستم که بعده یه سال همه چیو ول کنم و برگردم,اینجوری فقط خودتون رو ناراحت میکنید.

البته ازونورم مدام بهمون میگه که مواظب مامان باشید و نذارید دلتنگی کنه!میگه اینقدر نمیام,تا مجبور بشید این مملکت خراب شده رو ول کتید و بیاید اونجا زندگی کنید!

ایشالله که خدا کمکش کنه و هرچی خیره براش پیش بیاد!ایشالله بتونه درسش رو بخونه و یه زندگی خوب رو شروع کنه.خیلی با عرضه و با جنمه!میدونم که میتونه گلیم خودشو از آب بکشه بیرون.ایشالله که همینطوره....

واسه مهمونی یه کم استرس و نگرانی دارم.آخه ما,وقتی همه با هم جمع میشیم,مامانم و خواهرم یه رفتارایی میکنن که همیشه,من از کوره در میرم و دعوامون میشه!!!البته همه آتیشها رو خواهرم روشن میکنه و مامانمم فوتش میکنه تا گر بگیره!تا وقتی کسی نیست و خودمونیم,خواهرم خوبه,ولی به محض اینکه ببینه کسی به من توجه میکنه یا من کاری کردم که,کسی خوشش اومده,سریع وارد عمل میشه و هرکاری میکنه تا همه چیو خراب کنه!میخواد فقط همه اونو بخوان و اون مرکز توجه باشه!!!یه خانم تحصیلکرده که کلی دوست و رفیق داره و از تظر همه شون با شخصیت ترین,با دیسیپلین ترین,مؤدب ترین,با کلاس ترین ...  آدمیه که دیدن,اونوقت تو برخوردش با خانواده اش و تنها خواهرش اینجوریه!

مامانمم همینطوره!یعنی تا وقتی خواهرم تو جمع ما نیست,عااالیه.یه مادر با همه خصوصیاتش!مدام قربون صدقه آدم میره!ولی به محض اینکه خواهرم و شوهرش میان,از این رو به اون رو میشه!میترسه یه کم به من یا شوهرم توجه کنه و خواهرم ازش ناراحت بشه!واسه همین,عمدأ بی توجهی و بدرفتاری میکنه!یه جاهایی که دیگه واقعأ شورشو در میاره,صدای شوهری درمیاد و اونم جواب میده,دیگه شری درست میشه که فقط حرص خوردنش میمونه واسه من!

همین سری که شمال بودیم یه هفته بودیم و خواهرمم بود.من که اصلأ طرف اون و مامانم نمیرفتم تا باز درگیری درس نشه,اونام راحت بودن!چندبار گفتم,هوا به این خوبی,بیاید بریم کوهی,دریایی,جنگلی....ولی خواهرم و مامانم گفتن,نه بابا,تو خونه راحت تریم!یه شبم,شوهری پیشنهاد داد,گوشت بگیریم و تو حیاط کباب کنیم و بخوریم که مامانم اینقدر بد باهاش برخورد کرد,که واقعأ دلم براش سوخت.اون روزی که برگشتیم تهران,خواهرم اینا فرداش اومدن.یعنی یه روز بیشتر از مابودن.نشون به اون نشون که اون روز رو صبحشو رفتن یه شهر دیگه تفریح,ظهرشو کباب گرفتن  و رفتن جنگل,غروبم رفتن یه شهر دیگه,شهرای مازندران اکثرأ نزدیک همه, و ساعت سه صبح همگی برگشتن خونه!!!!اینا همونایی بودن که خونه بهشون بیشتر خوش میگذشتا.....

البته من به این چیزا عادت کردم,ولی بازم دیدنش برام سخته!

جالبه که وقتی بهشون میگی هم میگن,تو فقط دنبال دردسری و از هر چیز کوچیکی شر درست میکنه!مدام توهم توطیه داری!!!!

پارسال همین موقعها همگی باهم رفتیم مسافرت اونجا اینقدر رفتار خواهر و مادرم بد بود,که من بهشون گفتم.خواهرمم برگشته به من میگه,تو چون عرضه نداشتی به چیزی که میخواستی برسی,ازون موقع عقده ای شدی و به ماها حسادت میکنی!!!!!مامانمم خیلی محکم تأییدش کرد!اینقدر برام سنگین بود حرفش که کلأ دهنم قفل شده بود و نگفتم,خب کی باعث شد نرسم به خواسته ام؟!!!خلاصه که اون مسافرت با همه قشنگیهایی که اونجا داشت و وجود داداشام,ولی بدترین مسافرت عمرم بود و با خودم عهد بستم دیگه با خواهرم جایی مسافرت نمیرم و سعی میکنم اصلأ جاهایی که اون و خانواده ام همه باهم هستن,من نباشم.تا هم به اونا خوش بگذره,هم من اینقدر حرص نخورم!!!!

حالا واسه این چیزا یه کم استرس دارم.میترسم بازم ناراحتی پیش بیاد.بازم مامانم کاری کنه که شوهری ناراحت بشه!خب,اون اندازه من نمیتونه حرف بشنوه و دم نزنه!!!!خدا به داد منه بیچاره برسه این وسط!!!

البته خوشحالم هستم.اونم خیلی زیا,.چون داداشام میان....چون تولد پسرمه!فقط امیدوارم امشب خواهرم نیاد و فقط مامان و بابام بیان تا لااقل امشبو خودمون باشیم!

آقا,همه چی داره این خواهر منا.   ....تحصیلات خوب,قیافه خوب,بهترین شوهر,بهترین کار,بهترین خونه,بهترین ماشین.وضع مالیشون توپه!ولی نمیدونن به چیه من حسودی میکنه!یعنی خدا نکنه منه بیچاره یه چیز کوچیک بخرم...اووووف قیامت میکنه!من که اصلأ درکش نمیکنم!با وجود همه چیزایی که میگه,به خدا کمترین حسادتی بهش نمیکنم!اتفاقأ هرچیزی که میخره یا هر اتفاق خوبی که براش میفته,از ته دل خوشحال میشم!ولی اون نه تنها خوشخال نمیشه برام,بلکه ناراحتیشو ابرازم میکنه!!اونوقت به من میگه حسود!!!!!

به هیچ عنوان درکش نمیکنم!

بگذریم......

الانم برم که هزااااار تا کار دارم و نشستم دارم مینویسم!

برام دعا کنید.برای داداشمم دعا کتید .از خدا بخواید که موفق بشه و کمکش کنه!

عاقو من هنوز نمیدونم امشب چی درس کنم!!!!این واسه من عجیبه,چون من هروقت مهمون دارم از دو سه روز قبل,میدونم,پیش غذام چیه,غذا چی میخوام بدم,چه دسری آماده باید بکنم .الانم واسه فردا ظهر  و فردا شب رو کامل برنامه ریزی کردم و میدونم چیکار میخوام بکتم.ولی واسه امشبو نمیدونم.چون شام,برنجم نمیخورن,نمیدونم چی درس کنم!!!! پلیز هلپ می!!!!!!

نظرات و پیشنهادتتون رو با ما در میون بگذارید!!!

دیگه جدی,جدی,من برم که خیلی دیره!

دعا کنید همه چی خوب برگزار بشه!منم براتون دعا میکنم و مثل همیشه بهترینها رو براتون از,خدا میخوام.

دوستتون دارم یه عااااااااالمه!

بوس بوس......بای





الان داداش بزرگم بهم زنگ زد که خواهرم بهش گفته,شما صبح نرید خونه مهناز بیاید خونه من,یه کاری دارم,انجام بدم,بعدازظهر باهم بریم!!!!گفتم یعنی چی؟!من میخواستم یه روز کامل همه اینجا باشید!گفت,مام میخواستیم بیایم اونجا پیش تو باشیم.ولی این میگه من نمیتونم تنها برم,شمام بیاید!!!!زنگ زدم به خواهرم,میگم چیه داستان؟شوهرت که با راننده میره سرکار,توأم که ماشین داری,خب بیا دیگه!واسه چی اینا رو میکشونی اونجا.بیان اونجا تا بعدازظهر چیکار؟بذار اینا خودشون میان یه سره اینجا,توأم خودت بیا,یا وایسا شوهرت غروب اومد بیاید!ولی هرچی گفتم,یه چی جواب داد!!!یعنی الان دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار!!!

فقط میخواد اینکارا رو بکنه که من ناراحت بشم,وگرنه هرجور فکر میکنم با عقل جور در نمیاد این رفتارش!داداشمم زنگ زد,کلافه بود,میگه الکی برنامه های ما رو به هم ریخته.حامله هم هست,وقتی میگه من تنهام,بیاید اینجا,نمیشه چیزی گفت!

خدایا صبررررررررررر بده.....

از صبح که شروع کردم پستو,تا الان یه سره سرپا بودم!تازه اومدم نشیستم.کمر و پام دیگه از کار افتادن!از شانسم,امروز هورمونامم به هم ریختن!!!خلاصه که از درد بند بند استخونام داره از هم جدا میشن!حالا به همه اینا اعصاب خوردی از کارای خواهرمو استرس بابت رفتار مامانمم اضافه کتید!دیگه ببینید چه اوضاعی دارم!!!

تازه هنوز واسه خودمون ناهارم درست نکردم!

چقدر غررر زدم!

دیگه تموم شد,هم حرفامو زدم,هم گفتنیها رو گفتم,هم غرامو زدم.دیگه میتونم با خیال راحت برم!یه بار گفته بودم,ولی بازم میگم که دوستتون دارم...واسه من و داداشمم دعا کنید.ایشالله مهمونی و تولدم اونجوری که دوس دارم برگزار بشه!

باااااای